|
چشمهام رو میبندم. نگاه نمیکنم. دل شکسته ی من با هزار رویای به باد رفته دیگه نای جنگیدن نداره. برای چی باید بجنگه. واسه دل کوچیک تو؟ هه، پوزخند دردناکی بود. که کسی جز من تصاحبش نکنه؟ هه، فقط مال من باشه؟ یه روزی به من میگفتی آدم های توی دل تو، توی اتاق هایی هستند. که تو براشون ساختی. اگر دوره ی اون آدم تموم بشه در رو به روش قفل میکنی و میزاری اتاق و اون آدم رو غبار بگیره. تو استاد چیدن کلمات کنار همی. من ساده ی عاشق پیشه رو بگو که تویِ کویر خیال تو سرگردونم. خیلی پوست کلفت شدم. به خاطر تو بجنگم؟ تویی که از نابود کردن استعدادهای من لذت میبری؟ تویی که به موفقیت های من حسودی میکنی؟ تویی که ادعا، تزئین حرف هاته. چی میشه که یه آدم خودخواه دم از، از خودگذشتگی میزنه. خدای من، تو این همه پر رویی رو از کجا آوردی؟ مدت هاست که سکوت کردم. با کی باید حرف زد؟ . دلم گرفته. تو هم گم شدت رو پیدا کردی؟ من کجا وایسادم. دارم با خودم حرف میزنم. کدوم گم شده؟ اصلا گم شده راسته؟ دلم میخواد برم. تو بگو ؟ تو که گم شدت رو پیدا کردی. به من بگو من واسه کدوم سرزمینم. دلم برات تنگ شده. دلم برای خودم تنگ شده. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 19:20 توسط نیلوفر دربندی |
|