|
همه چیز از یک لجبازی شروع شد. این نوشته های یک قاتل است. دارم طرح یک قتل جدید را توی ذهن شلوغم جابجا میکنم. چطور باید به تو بفهمانم که دل یک قاتل هم گاهی میگیرد. تو خودت را با فریادهای سیاهی سر گرم میکنی. دلم میخواهد این زیباترین قتل زندگیم باشد. با خودم لج میکنم. دارم برای خودم اعتراف میکنم. داستان من نه سر دارد نه ته، اصلا هیچ چیز مهمی نیست. فقط اگر هنوز از زندگی خسته باشی کمی دل نازکت را با پنجه های دردناکش قلقک می دهد. دست هایم را به هم می مالم طوری که داغ می شود. به گردن تو فکر میکنم. هنوز درگیر توام. چشمهایم ریز شده، سرم درد می کند. اصلا به تو چه ربطی دارد. که ازاین زندگی نکبت سر در بیاوری. صدایم را توی گلویم خفه می کنم. خدای من خودش را در لخته های خون غافلگیر کرد. حالا تو از من بخواه کمی رحم داشته باشم. + نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 23:14 توسط نیلوفر دربندی |
|