|
دیگه تمومه. دارم دیونه میشم. خدایا این تصویر های وحشتناک کی از من جدا میشه. داشتم با خودم حرف میزدم. با نگاهم که یخ زده بود توی عشوه ی آینه. مدام به چاقو فکر میکنم. باورت نمیشه. داشت حرف میزد. گردن باریک و بلندش سفید تر از همیشه بود. کنار در آشپزخانه روی صندلی سفید پلاستیکی نشسته بود و داشت حرف میزد. موهاش ریخته بود روی شونه هاش. فکرشم نمیتونی بکنی. یه لحظه نگاهم به سمت آشپزخانه چرخید. به چاقو فکر میکردم. به اینکه بلند بشم و چاقو رو بیارم و به خون داغش برسم. یهو یاد بچه ی کو چیکش افتادم. سعی کردم حواسم رو پرت کنم. دوباره محو نگاهش شدم. بعد فکر کردم. چمه چرا اینقدر جنون داره وجودم رو میخوره. نگاه کن تمام تنم مثل یه تیکه نون بیات شده، کپک زدم. دلم میخواد خودم رو خلاص کنم. چی شد که این جوری شد. تو بگو؟ این قصه ی تلخ از کجا شروع شد؟ دارم خودم رو با ضربه های دردناک به صورت نحیفم سرگرم میکنم. + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 21:18 توسط نیلوفر دربندی |
|