|
این زندگی من است. چیزی نمی شود گفت. با من باش. با من که چشمهایم را خورشید به اسارت برده. کوچک که بودم همیشه به خورشید زل میزدم. وبعد جهان من نقره ای می شد. خدا میداند چفدر عاشق این بازی بودم. انگار در لحظه های نقره ای چشمهایم چیز هایی را میدیدم که مرادیوانه تکرار این بازی می کرد. ومادرم همیشه مرا منع می کرد از این عشق بازی با خورشید. می گفت آخر تو کور می شوی. کور نشدم اما چشمهایم رنگ باخت. تو، وقتی به خورشید زل میزنم. عاشقم می شوی ومن از داغی نگاهم به سردی دست هایم پناه می برم. آه، این علاج سردی همیشگی اندام من است. همیشه سردم، انگار یک زمستان خاکستری طولانی سراسر وجودم را گرفته. نگاهم کن. حالا بزرگ شده ام. دریغ از خورشید داغی که مرا به خیال نمناک جهان سردم ببرد. حالا ساختمان های بزرگ حتی آسمان آبی صبح های مرا هم ازمن گرفته. دیگر وقتی بیدار می شوم، آسمان نگاهم نمی کند. حالا خانه های سرگیجه، آوار می شود، روی سرم. چشمهای من جستجو گر نگاهی نیست. + نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 20:33 توسط نیلوفر دربندی |
|