|
از خواب که بیدار شد، دستهاش رو روی بازو هاش گذاشت. و خودش رو جمع کرد. یه پیراهن صدفی مخصوص خواب تنش بود. بلند شد. به گوشه ی اتاق خواب رفت، و در حالی که پاهاش رو توی بغلش جمع کرده بود. و سرش رو به دیوار تکیه داده بود. کلمات نا معلومی رو زمزمه می کرد. موهای بلند مشکیش قسمتی از صورتش رو پوشنده بود. رنگش پریده بود. و لبهای خشکش آروم تکون می خورد. اومد به اتاق خواب. - سلام کی بیدار شدی؟ - ... - چیزی خوردی؟ - ... - چرا حرف نمیزنی؟ هنوز با من قهری؟ بدون اینکه منتظر جواب باشه. به سمت حمام رفت صدای آب و نگاهش از توی آینه. بخارآب نگاهش رو محو کرد. - یه سوپرایز برات دارم. اول حمام بعد بهت می گم. باشه؟ - ... به سمت من اومد. دستم رو که بازوم رو فشار می داد، گرفت و با یک حرکت از روی زمین بلندم کرد. من انگار روی پاهای خودم نبودم. و دستم رو که می کشید، یادم می افتاد باید راه برم. لباسم رو درآورد. و من رو به سمت وان هدایت کرد. دیگه یادم اومد باید پام رو بلند کنم. و بزارم توی وان بعد اون یکی پام رو دنبالش بزارم توی وان. آروم بشنیم. و اون دیگه خودش میدونه چه کار کنه. - نگاهم نمی کنی؟ عزیزم این روزها تموم میشه. بهت قول میدم. موهاش رو کنار زد زیرهردوتا چشمهاش کبود بود. و از سمت چپ سرش، کمی خون خشک شده تا گوشه چشمش مالیده بود. لیف رو برداشت و آروم به دستهاش مالید بعد صورتش رو لمس کرد. نگاه اون اما خشک شده بود. به کف های روی آب نگاه میشی رنگش با کبودی زیر چشمهاش جور وحشی شده بود. - باهم میریم قدم میزنیم برای روی صورتت یخ آماده کردم، یه عینک دودی جدید هم برات خریدم فریمش یه خورده بزرگتر از قبلیه. برای شام میریم بیرون خوبه؟ واون انگار کلمات رو فراموش کرده بود توی دلش اما با خودش حرف میزد. - عزیزم تا تو خودت رو حسابی بشوری من میرم لباس هات رو آماده کنم. فقط بگو کدوم لباست رو میپوشی؟ - ... از حمام بیرون رفت. صدای باز شدن در کمد. صدای بسته شدن در کمد. صدای به هم خوردن آب و سر ریز شدنش از وان. - عزیزم آمدی بیرون؟ خوبه بیا ببین این لباست خوبه . توی سرم جز صدای خودم چیزی نمی شنیدم. و صدای گریه من وقتی از درد به خودم میپیچیدم. صدای تنهاییم و دعا میکردم زودتر تموم بشه. - عزیزکم اومدی چرا اینقدر طولش میدی بیا دیگه عزیزم. ای وای پرستو. بیا - ولم کن . دیگه داشت تموم میشد. لعنتی. آشغال. دست به من نزن. - عزیزم این چه کاریه نباید تو رو تنها گذاشت؟ میخوای چه بلایی سرم بیاری. پاشو بیا بیرون. دیونه چی کار میکردی؟ نگاهش میکردم، با چشمهای کبودم به شوریه خونش فکر میکردم. به این که اگر بکشمش همه ی حرصم رو خالی میکنم. اونقدر گازش میگیرم، تا شوریه خونش رو توی دهنم حس کنم. تشنه ی خونشم کی گفته زن ها ضعیفن موسیقی مرگش توی سرم صدا میکنه من اما خودم رو تکون میدم. صدای فریادش رو نمی شنوم. صداش یه جوریه فقط خودم رو با داغی توی دستهام حس میکنم. بخار آینه کنار رفته. قطره های خون. روی تکه های آینه ریخته و اون که خم شده ودلش رو گرفته. همیشه باید توی فرصت نهایی ضربه زد باید دقت کرد، که اون باور کنه تو ناتوانی انوقت از فرصت استفاده کن و خیلی راحت دخلش رو بیار. بعدش اگر دلت خواست میتونی خودتم راحت کنی مگه اینکه هنوز کسی مونده باشه که دیونه ی ریختن خون قرمزش باشی. حالا بلند شو لختیت رو نگاه کن برقص باهاش برقص. این همه به خاطر اون رقصیدی حالا به خاطر خودت. ضربه بزن بزار خون فواره بزنه زبونش روببر زبونش رو دستهای سنگینش وقتی تو رو کتک میزنه دست هاش. پاهاش وقتی لگد میکبه توی دلت برقص با ضربه ها برقص. چشمهاش وقتی از اخم زیر ابروهاش قایم میشه. بزن راحتش کن. خلاص دیونه ی این رقصتم دختر خوب داری میلرزونی فشار بده دستهات رو روی تیزی آینه فشار بده . برقص شوری خونش رو مزه کن. . . . چقد ر حالم خوبه. + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 12:30 توسط نیلوفر دربندی |
|