|
نمی توانستم، دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه بر می خاست و یأسم از صبوریِ روحم وسیع تر شده بود و آن بهار وآن وهمِ سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت «نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی.» فروغ فرخ زاد دیگر نه دوستت دارم ها، نه شعر های عاشقانه، نه تبسم ساده ی این کولی. دیگر تمام شد. من با اتاقک تنهاییم وداع می کنم. با چشمهایی که مرحم این دل کودکانه بود. شاید برای آخرین پست زود باشد. اما گفته بودم دست دلم دیگر به نوشتن نمی رود. خدانگهدار. + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 9:30 توسط نیلوفر دربندی |
|