|
روبروی آینه خط می کشم بر آشفتگی چشمهایم تا شاید گریستن شبانه مرا پنهان کند. این سیاهی تزئینی، گیسوانم را که شانه می کنم. به تو فکر میکنم که روزی عاشق مهربانی گیسوانم بودی. به روزهایی که بدون هم با دشواری سپری می شد. تو گم شدی. من خودم را گم می کنم. واین مهربانی که چشمهای مرا روشن می کند. برای تو جز تحمیل زنده بودن نیست. تو خودت را در خاکستر سیگار هایی جستجو می کنی که افکار زائد تورا به دوش می کشند. تو کدام روز روشن منی؟ . . . من روزی گریستن را شروع کردم که تو نامه های مرا دور ریختی. نامه هایی که همه ی احساس من بود. حالا دیگر دستم به نوشتن نمی رود. به لحظه های پشیمانی تو فکر میکنم. به لحظه ای که در بدر یک نوشته ساده از من باشی. خدا نگهدار. + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 21:12 توسط نیلوفر دربندی |
|