|
با هر بوسه، تمامِ تنهایی خود را در خاکستری سیگارم مچاله میکنم. دست هایم بوی خون می دهد. وسیاهی بختم دیگر تب هیچ عشقی را نمی گیرد. خود را با رقص، همراه فکرِ شومِ مرگ. واین دل گرفته از همه ی هستی دیگر پناهی ندارد. من سنگینیِ این بغض را در سپیدی گیسوانم آبستن می کنم. نه، فرصتی برای گریستن نیست. باید تنهایی را تمرین کنم. تنها ماندن. تنها بودن. تنها مردن. مردن. مردن. مردن. چقدر مردابم. + نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 21:41 توسط نیلوفر دربندی |
|