|
دارم لیزا جررارد گوش میکنم. این موسیقی مرگه منه منو میکشه و زنده میکنه. تجربه ی مرگ چیزه عجیبیه. و من سه بار مرده ام و دوباره به این زندگی نکبت برگشتم. دوباره همه چیز نو شده. لباس هام، قیافم، روزهام. سالی که نکوست از بهارش پیداست. قبولش دارم. کمی خوشحالم از اینکه دوباره میتونم کلاس های رقصم رو شروع کنم. و شاگردهام خوشحال تر از من. تصمیم گرفتم یه پاکت سیگار بکشم و همه گریه هامو بکنم و همه ی غصه هام رو دود کنم. خالی شدم اما دوباره سیگار شده بشکن خلوت من. شده کلید ورود من به اتاق خیالاتم. چقدر عجیبه این معشوقه ی قدیمی من که دوباره درِ دلم رو به روش باز کردم. حالا حالا ها از هیچ فرشته ای خبری نیست. پس زنده باد خیالات بافته شده ی من توی رقص دود سیگارم. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 21:31 توسط نیلوفر دربندی |
همه چیز از یک لجبازی شروع شد. این نوشته های یک قاتل است. دارم طرح یک قتل جدید را توی ذهن شلوغم جابجا میکنم. چطور باید به تو بفهمانم که دل یک قاتل هم گاهی میگیرد. تو خودت را با فریادهای سیاهی سر گرم میکنی. دلم میخواهد این زیباترین قتل زندگیم باشد. با خودم لج میکنم. دارم برای خودم اعتراف میکنم. داستان من نه سر دارد نه ته، اصلا هیچ چیز مهمی نیست. فقط اگر هنوز از زندگی خسته باشی کمی دل نازکت را با پنجه های دردناکش قلقک می دهد. دست هایم را به هم می مالم طوری که داغ می شود. به گردن تو فکر میکنم. هنوز درگیر توام. چشمهایم ریز شده، سرم درد می کند. اصلا به تو چه ربطی دارد. که ازاین زندگی نکبت سر در بیاوری. صدایم را توی گلویم خفه می کنم. خدای من خودش را در لخته های خون غافلگیر کرد. حالا تو از من بخواه کمی رحم داشته باشم. + نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 23:14 توسط نیلوفر دربندی |
|