|
دیگه تمومه. دارم دیونه میشم. خدایا این تصویر های وحشتناک کی از من جدا میشه. داشتم با خودم حرف میزدم. با نگاهم که یخ زده بود توی عشوه ی آینه. مدام به چاقو فکر میکنم. باورت نمیشه. داشت حرف میزد. گردن باریک و بلندش سفید تر از همیشه بود. کنار در آشپزخانه روی صندلی سفید پلاستیکی نشسته بود و داشت حرف میزد. موهاش ریخته بود روی شونه هاش. فکرشم نمیتونی بکنی. یه لحظه نگاهم به سمت آشپزخانه چرخید. به چاقو فکر میکردم. به اینکه بلند بشم و چاقو رو بیارم و به خون داغش برسم. یهو یاد بچه ی کو چیکش افتادم. سعی کردم حواسم رو پرت کنم. دوباره محو نگاهش شدم. بعد فکر کردم. چمه چرا اینقدر جنون داره وجودم رو میخوره. نگاه کن تمام تنم مثل یه تیکه نون بیات شده، کپک زدم. دلم میخواد خودم رو خلاص کنم. چی شد که این جوری شد. تو بگو؟ این قصه ی تلخ از کجا شروع شد؟ دارم خودم رو با ضربه های دردناک به صورت نحیفم سرگرم میکنم. + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 21:18 توسط نیلوفر دربندی |
این زندگی من است. چیزی نمی شود گفت. با من باش. با من که چشمهایم را خورشید به اسارت برده. کوچک که بودم همیشه به خورشید زل میزدم. وبعد جهان من نقره ای می شد. خدا میداند چفدر عاشق این بازی بودم. انگار در لحظه های نقره ای چشمهایم چیز هایی را میدیدم که مرادیوانه تکرار این بازی می کرد. ومادرم همیشه مرا منع می کرد از این عشق بازی با خورشید. می گفت آخر تو کور می شوی. کور نشدم اما چشمهایم رنگ باخت. تو، وقتی به خورشید زل میزنم. عاشقم می شوی ومن از داغی نگاهم به سردی دست هایم پناه می برم. آه، این علاج سردی همیشگی اندام من است. همیشه سردم، انگار یک زمستان خاکستری طولانی سراسر وجودم را گرفته. نگاهم کن. حالا بزرگ شده ام. دریغ از خورشید داغی که مرا به خیال نمناک جهان سردم ببرد. حالا ساختمان های بزرگ حتی آسمان آبی صبح های مرا هم ازمن گرفته. دیگر وقتی بیدار می شوم، آسمان نگاهم نمی کند. حالا خانه های سرگیجه، آوار می شود، روی سرم. چشمهای من جستجو گر نگاهی نیست. + نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 20:33 توسط نیلوفر دربندی |
|