|
من داشتم می دویدم. و کوچه دراز شده بود. انگار تصمیم گرفته بود تموم نشه. برف می بارید نه سفید. خاکستری. من ترسیده بودم. فقط یه دروغ کوچولو اونوقت همه چیز تموم میشه تو میری کنار بخاری. تو با یه چای داغ همه چیز رو فراموش می کنی، فقط یه دروغ کوچولو. این جمله لعنتی مدام سرم رو فشار میداد. بوی ماهی مونده میومد. بوی ضخم. بوی مرگ. برف می بارید و من می دویدم.. با نفس های بی فایده. به در که رسیدم. دسته کلیدم رو توی دستم داشتم، با انگشت های یخ زده. خدا میدونه چطور در رو باز کردم. یه نفس عمیق. به در راهرو که رسیدم چراغ حال روشن بود. صدایی نمی یومد. پس یعنی کسی خونه نیست. با آرامش در رو باز کردم. همه چیز تموم شده بود. این خونه ی من نبود. خونه سرد بود. مدلش هم یه شکل دیگه بود. گوش ماهی های من هیچ کجا نبودن. من در رو باز کردم من تو خونه بودم تو خونه ای که واسه ی من نبود. همه چیز تکرار شد. من داشتم می دویدم. و کوچه دراز شده بود. انگار تصمیم گرفته بود تموم نشه. - صبر کن. - دیگه نمی تونم صبر کنم. - به من نگاه کن. - نگاهت نمی کنم. - از من میترسی؟ - ولم کن بزار برم تو خونه. - از من بترس. - ولم کن یخ زدم. - از من بترس. - دیونه نگاه کن سرده. دارم یخ میزنم. - بزار یخ بزنی همین جا پشت در دسته کلید توی دستمه به دستم فشار میاره. داره برف میاد من می ترسم. هیچ کس نیست. هیچ کس منتظر من نیست. من تنها هستم. بزار یخ بزنم. دل هیچ کس نمیگیره اگه من نباشم. بزار آروم خاکستری برف روم رو بپوشونه. بزار حس کنم سردییش رو. دارم سیاه میشم. فردا من یه سایه هستم. - به من نگاه کن. به من که چشم هایم را دو خالی سیاه اسیر کرده. - به برف که دیوانه ی باریدین است. - دارم بزرگ میشوم. دارم خودم را حس می کنم. سراسیمه، سر سخت. - برای بازی دیگر وقتی نیست. - برای کودکانه خندیدن. - این شعر نیست. - چقدر خسته. چقدر سردرگم. - به هیچ پایبندی - مثل خط خطی های سیاه که پاک می شوند از سفیدی کاغذ. داری یادمی گیری مرده گی رو دختر. + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 22:19 توسط نیلوفر دربندی |
|