|
نمی توانستم، دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه بر می خاست و یأسم از صبوریِ روحم وسیع تر شده بود و آن بهار وآن وهمِ سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت «نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی.» فروغ فرخ زاد دیگر نه دوستت دارم ها، نه شعر های عاشقانه، نه تبسم ساده ی این کولی. دیگر تمام شد. من با اتاقک تنهاییم وداع می کنم. با چشمهایی که مرحم این دل کودکانه بود. شاید برای آخرین پست زود باشد. اما گفته بودم دست دلم دیگر به نوشتن نمی رود. خدانگهدار. + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 9:30 توسط نیلوفر دربندی |
روبروی آینه خط می کشم بر آشفتگی چشمهایم تا شاید گریستن شبانه مرا پنهان کند. این سیاهی تزئینی، گیسوانم را که شانه می کنم. به تو فکر میکنم که روزی عاشق مهربانی گیسوانم بودی. به روزهایی که بدون هم با دشواری سپری می شد. تو گم شدی. من خودم را گم می کنم. واین مهربانی که چشمهای مرا روشن می کند. برای تو جز تحمیل زنده بودن نیست. تو خودت را در خاکستر سیگار هایی جستجو می کنی که افکار زائد تورا به دوش می کشند. تو کدام روز روشن منی؟ . . . من روزی گریستن را شروع کردم که تو نامه های مرا دور ریختی. نامه هایی که همه ی احساس من بود. حالا دیگر دستم به نوشتن نمی رود. به لحظه های پشیمانی تو فکر میکنم. به لحظه ای که در بدر یک نوشته ساده از من باشی. خدا نگهدار. + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 21:12 توسط نیلوفر دربندی |
نگاهم کن با این لباس سپید که اندام لرزان مرا پوشانده چقدر زیبا شده ام. لبخند تو لای بازی گیسوان من گم می شود. من میلرزم از بوسه ایی که لبانم را به پیشواز مرگم برد. نگاه کن دارم دوباره متولد میشوم. تو دلم را روشن میکنی و امید از دست رفته ام را با نوازشهایت با گریستن های کودکانه ات برایم معنی میکنی. من می نوازم زندگی تورا پاک ترین، میخواهم ببوسمت. میخواهم در دستهای بی پناهم پناهت دهم. میخواهم دوستت داشته باشم. دوستت دارم. تمام تکه های جسم من از تو شروع شد. از لبخند تو در تاریخ 19 مهربانی 87 + نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 20:8 توسط نیلوفر دربندی |
|