تبليغاتX
وهم سبز

وهم سبز

نوشته بود همه چیز خوب است. من باور نکردم یعنی نوشته اش به باور من نمی رسید. چند روز بود که بغض کرده بود. نمی شد حالش را پرسید.

ترسیدم حالش را بپرسم. آماده گریه کردن بود. و نمی خواست گریه کند.

نوشته دیروزش را که خواندم تنم یخ کرد. نوشته بود. با چاقوی سرد احساست زخمی ام می کنی و خون گرم من به تاراج فضای سرد زندگیم می رود.

خودم را لای پتو پیچیدم. به عکسش که نگاه کردم، توی عکس داشت می خندید. و باد موهاش رو حرکت میداد. نیم رخش پِر حرف بود.

صدای زنگ تلفن رشته فکرم را پاره کرد. به خودم که آمدم انگار سارا وسط حرف هاش بود. از این جا شنیدم که می گفت:

-         حالم بهم می خوره وقتی می بینیش اولش مقاومت می کنه که تو چیزی نفهمی اما همیشه بهت غصه میده حوصلم رو سر می بره.

-         اینطوری نیست. تو کلافه ای ازش، یخورده هم حسودیته که چرا با تو حرف نمی زنه.

-         اصلا مهم نیست. اون میگه دوست ماست اما فقط ناراحتی هاش رو پیش ما میاره.

-         می ترسم نتونه تحمل کنه.

-         من که اهمیت نمی دم.

-         این حرف رو نزن به وقتش حسابی کمکت کرده.

-         بره گم شه تو چته چرا اینقدر سنگش رو به سینه میزنی؟

-         تو بد حرف می زنی اون توی شلوغی اطرافش گم شده. می ترسم بلایی سرش بیاد. تو میدونی منتظر مرگ بودن یعنی چی؟

-         خودکشی عرضه می خواد. اون عرضه این کار رو نداره تو هم الکی نگرانی

-         پرتی بابا. اون خودکشی نمی کنه. اون مرده می فهمی؟

-         ببین من نمی فهمم چرا شما تو عمل رفتارتون با ما فرق می کنه. اسمشه که ما احساسی هستیم. تو که ختم احساسی.

-         من دوستش دارم. عاشقشم. تو این چیزها رو نمی فهمی.

-         دیدی هرزس اون میدونه رویا دوست داره اما خیالش نیست.

-         منم هزار بار به رویا گفتم که ما واسه یه آسمون نیستیم. نمی فهمه.

-         تو لیاقت رویا رو نداری.

-         میدونی چقدر داری چرت می گی. اگه اون می تونست حقش رو بگیره الان اینطوری هراس زندگی نداشت.

-         رویا ناراحته. اون روز هم که زنگ زد بهش هرچی از دهنش در آمد بهش گفت. حقش بود من که دلم خنک شد.

-         کدوم روز؟ رویا چی کار کرد؟

-         مگه برات نگفته گفت که تو در جریانی؟

-         شما چی کار کردید؟

-         هیچی رویا گفت شمارش رو گم کرده منم شماره بهش دادم.

-         مرده شور دنیای لجن حسودیتون رو ببره. اگر تو و رویا اون رو می شناختید. این غلط هارو نمی کردید. گیر دوتا خاله زنک افتادم. فرقش با شما اینه که واقعی دروغ نیست. حتی بغضش

-         نه عشق چشمت رو کور کرده. معلوم نیست چی کارت کرده.

-         من رو عصبانی نکن به اونم تهمت نزن دیگه کم آوردی داری الکی تهمت میزنی من کار دارم. خداحافظ.

 

خدایا این چه دنیایه؟ خدای اینا رحمشون کجاست؟ سرم گیج میره. عزیز من اگر تو از جنس اینا بودی این رفتارشون نبود.

گوشی تلفن توی دستم عرق کرده اون طرف خط کسی به آهنگ من جواب نمی ده. نگرانم. شرم و فهمش نگرانم می کنه. میدونم می خواد خودش رو از زندگیم کم کنه.

جواب بده. منم. تلفن رو جواب بده. بوق یک نواخت تلفن پرتم کرد. من گم شدم لای خیال موهای تو  باد موسیقی زندگی را لای موهای تو به رقص آورده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 19:7 توسط نیلوفر دربندی |


کتاب رو بستم، چشمهام بسته شد. پشت پلکم من بودم و خیال و یه دنیا شعرروی تخت مثل نعش یه مرده افتاده بودم.

فشارم افتاده بود و سرم گیج میرفت اما توان سر پا شدن نداشتم. انگار یه نیروی قوی من رو به تخت دوخته بود.

با خودم فکر می کردم چرا من باید تنها باشم. اگر الان بمیرم کی میفهمه. چندروز طول می کشه تا جسد متعفن من رو پیدا کنن.

توی این فکرها بودم که یکی از شعر هام از جلوی چشمم گذشت. یه کسی که نمی دونم کی بود داشت اون رو می خوند.

وحشت همه وجودم رو گرفت دیروز که با سحر صحبت میکردم گفتم شاید واسه یه هفته برم شمال. این یعنی اینکه یک هفته تعفن روی شاخمه.

باز سعی کردم بلند بشم. من صبح با سر درد بیدار شدم و احساس سرماخوردگی می کردم. من از صبح تا الان چند تا قرص خوردم.

حسابش از دستم در رفته. نکنه مسموم شدم. خدایا غلط کردم بزار بیدار بشم. باید سعی کنم بالا بیارم. باید خودم رو به پاگرد برسونم اگه اون جا باشم بالاخره یکی از همسایه ها به دادم میرسه.

باید تمرکز کنم. این صدای چیه صدای در یکی پشت در باید داد بزنم. کمک من غش کردم در رو بشکن بیا تو به من کمک کن.

چرا صدام در نمیاد. آهای کری من دارم میمیرم. تورخدا کمکم کن. صدا قطع شد. نکنه تموم کردم. آهای صدام میشنوی یه تکون بخور خدایا من می خوام زندگی کنم. می خوام عاشق بشم. خدایا یه فرصت دیگه به من بده. خدایا باتو هستم. آهای چرا پشتت رو به من کردی دیونه شدی نمی فهمی من نمی خوام بمیرم. خدا جونم من خیلی مهربون بودم به من مهربونی کن و من رو برگردون هی خدا، الو، گلابی با تو هستم. نکنه دیونه شدی. نکنه تصمیم گرفتی دیگه خدای خوب من نباشی، نخیر لال مونی گرفته. لعنتی نفهم من نمی خوام بمیرم. ببین اگر من رو بکشی به محض اینکه ببینمت بلایی به سرت میارم که درس عبرت خداهای دیگه بشه.

دیونه من رو برگردون. خودم میدونم هنوز نوبت مردن من نیست. اه اگر دوباره زنده بشم. دیگه تو رو نمی پرستم. میرم سراغ یه خدای دیگه که حرف حساب سرش بشه. خدایا بهت التماس می کنم بزار بیدار بشم.

من آدم خوبی بودم. به همه کمک میکردم حالا می خوای به همین راحتی بیام پیشت کور خوندی باید سعی کنم خودم رو از روی تخت پرت کنم پایین. وای لیوانی که ازدستم افتاد و شکست کجا بود. اگه بیفتم روش اگه صورتم ببره. نه این فکر خوبی نیست.

نکنه دیونه شدم. سعی کن چشمهات رو باز کنی. یک، دو،سه، چشمهام بازه این تصویر هارو دارم میبینم یا تو ذهنمه.

نه هنوز چشمهام بستس. خدا یکی طلبت. اول باید چشم راستم رو باز کنم. خدایا کمکم کن بیدار بشم.

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 14:45 توسط نیلوفر دربندی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



پیوندها

سلف پرتره
گرگ های سایه روشن
غزل پست مدرن
ریشه در آسمان
جنون جوانی
کانون وبلاگ های ادبی
نوری در اتاق زیر شیروانی
چنین گفت داداشکوچولو
دراتاقی از خودم
نقاشی های هما
خورشید خانوم
جهان به روایت من
دستم را بگیر
آراز
خداحافظ نازلی
سلام! ستاره ی از شب گریخته ی همروز من...
فاطمه گیلانی
گلو بالیست
من آرام آرامم
رقص موها بر آب
نامه های بی پاسخ
تکراربودن
کلاغها
ایگناسیو
گارسیا لورکا
دوست داشتن دست های تو
من و تنهایی هایم
لحظه های تنهاییم
همین که هست
انفرادی
OMA
روزگارم برخلاف آرزوهایم گذشت
حوض ماهی
داغ باران
من درختم
صعب روزی
بهار،پاییز،زمستان...فصل چهارم من نیست
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin