|
روزها را نگاه می کنم. کدام روز شروع بیماری است. حالا در روز شش قرص و یک قطره تلخ سهم من است، از شادی و طعم های خوب. به دکتر گفتم خوب می شوم. گفت اگر کنترلش کنی حتما خوب می شوی. من خودم را در گیر کار می کنم. هر روز کلاس. باله کودکان، باله بزرگ سالان، رقص کلاسیک ایرانی، رقص آذری، و شاگردهایم همه، روز اول چقدر غریب نگاهم می کنند. باور کنید من دارم کنترل می شوم. این قرص ها افسار مرا سفت گرفته اند. دکتر گفت دردت را مخفی کن، و من دیگر نگفتم که چقدر درد دارم. من چه می کنم؟ چرا اینقدر مفهوم هر چیز برایم مهم است؟ چرا نمی توانم مثل مربی های دیگر دروغ ببافم؟ چرا باورم را درس می دهم؟ چرا تلاش می کنم فرهنگ این مردم تغییر کند؟ مسئول باشگاه می گوید شما خیلی حساسید، فرهنگ مردم پایین است فرق بین اصول و غیر اصول را نمی فهمند. برای من مهم است که شما شاگردانتان را راضی کنید. من زیر بار حرف زور نمی روم. من بلد نیستم دروغ ببافم. آن هم به خاطر اینکه هیچ وقت کسی نخواسته بهتر را نشان این مردم بدهد. و شاید خواسته و مردم در دریای نفهمی خودشان غرقش کرده اند. مسئول باشگاه حریف عقاید من نمی شود. شاگردهایم دوستم دارند. واین اعتماد سهم من است. می گویم تو نمی رقصی تو عبادت می کنی، می گویم تو خودت را درونت را می سازی بازیبایی با احساس خوب، بیچاره مردم. این حرف ها برایشان زیباست، و همه چیز فقط دغدغه است. حالا دردم را فرو می خورم وبه رقص شاگردانم نگاه می کنم. بخشی از من در درون هر کدام از آنها جاری است. می نویسم مربی حرکات موزون، و برگه را به دکتر می دهم. می خندد و به مقدار داروهایم اضافه می کند. + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 10:27 توسط نیلوفر دربندی |
|