|
گفت این حرف ها واقعی است. گفت دوست داشتن تو، من باور کردم. نگاه می کنم به وضعیت دیوانه وار خودم. دلم از این خاطره گرفت. من در یک برزخ وحشتناک گیر افتاده ام. خدا مرا بازی می دهد. این چیست؟ نوشته بود به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد. برایش نوشتم فروغ تکرار شدنی نیست. دارم خودم را گره میزنم. آدم های این شهر چه بر سر من می آورند. می نویسم نوشتنم را عوض می کنم. پوزخند میزند،نوازشم می کند. به نگاه جستجو گر من دست می کشد و می گوید فقط نبین. گفت چراغ های رابطه تاریکند. + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 12:33 توسط نیلوفر دربندی |
|