|
بالاخره همه چیز لو می رفت. آدما واسه داشتن خیلی چیزها لیاقت ندارن. از هق هق های کشدارش فهمیدم خیلی تنها ست. چقدر زخمیم. به آینه گفتم، غصه نخور من دارم خودم رو قورت میدم. آینه زد زیر گریه، یک روز آینه رو می شکنم، که من رو یاد غصه هام نندازه. تند تند لباسش رو مرتب کرد. فکر کرد نمی فهمم چی کار کرده. فقط سکوت کردم و فکر کردم چقدر من بزرگم و پر عظمت که این غریبه اینطور با من بد رفتاری می کنه. از دلداری دادن به خودم که بگذریم، عجیب سنگ شده ام. میمیک صورتم مدت هاست به شکل جدیدش خو گرفته. وای چقدر خسته شدم از سنگینی این همه غصه. دلم می خواد یه نفر رو داشته باشم که هم پای من قدر عشق نابم رو بدونه، یه نفر که من رو سانسور نکنه، یک نفر که به دوست داشتن من به داشتن من افتخار کنه. چقدر خرم من، آدم نمی شم. چقدر خوش خیال، عشق کشک کیه، دوست داشتن خرج می خواد، عشق ناب خسته کنندس، من با این همه غصه چه کار کنم خدا؟ خدا که ساکته، ساکت مثل غصه های من. دلم کمی آرامش می خواد. نمی خوام دیگه اینجا باشم. من با این خیالات خنده دار دارم خودم رو دیونه می کنم، هرشب برای خودم خیال می سازم که یک نفر دوستم داره. این پُست مزخرف کمی از فشرده شدن یه پری دریایی که توی این شهر شلوغ گم شده. + نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 0:53 توسط نیلوفر دربندی |
کنار پنجره می نشینم، درخت ها نگاهم می کنند. صدای گنجشک های گیج حالم را به هم می زند. حوصله خودم را ندارم. ریختن نان خشک برای این گنجشک های کولی فکر اشتباهی بود. امروز بهترین لباسم را می پوشم. با این موهای شرابی مست می شوم، ونگاهم مرا به رویای سپیده کودکی هایم می برد. رنگ باخته ام. از خودم، از این روز که هرسال مرا به دلهره می کشاند، متنفر نیستم. فقط نمی دانم این بلوغ کی به پایان میرسد، و من خلاص می شوم از روزمرگی و مرگ من کدام لحظه ناب عاشقی خداست. کدام لحظه، که من دوباره در رحمِ یک زن دیگر به شکل می رسم، فرم می گیرم. و شاید خوشبخت تر، من گریستن را اعتراض به هستیم نمی دانم. به این خوره که روحم را میجورد. به این شتاب زدگی که وادارم می کند، زیبا باشم، لبخند بزنم، دوست بدارم. من گریستن را برای کدام سوالم جواب گرفتم؟ این چشمها وقت باریدن رنگ عوض می کنند. سبز می شوند. و مثل خون یک درخت بی رنگ می بارند. من کدام جوابم؟ کدام لحظه تو عاشق شدی و من را به رحمِ زنی فرستادی که برایم عزیز ترین است. زنی که همیشه می گوید: تو نمی خواستی به این دنیا بیایی. و وقتی به دنیا آمدی گریه ات بند نمی آمد. تمام دکتر ها پرستارها را کلافه کردی، و من فهمیدم تو اینجایی نبودی. تو هدیه بودی برای من. و من دل خوشِ این حرف بزرگ شدم. آه خدا؟ ترجمه کدام لحظه ام من. امروز تولد من است؟ امروز تولد من است! امروز تولدِ من است. + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 9:21 توسط نیلوفر دربندی |
|