|
چشمهایم را می بندم. همه جا سپید است. دلتنگم. - حالا به یک اتفاق خوب که تورا خوشحال می کند فکر کن. خودم را می پیچم لای ساریی که تو برایم خریده ای سوار فیل می شوم، همه چیز تکان می خورد. من، آسمان، زن های هندی در ساری های رنگارگ، گداها، - ذهنت را خالی کن، رها باش مثل پر در باد ساریم گیر کرده به صندلی نصب شده بر پشت آقای فیل، اصلا مرا چه به ساری پوشیدن، از خودم عصبانیم دو روز نیست که صاحب این ساری شده بودم. - فکر کن پَری که در باد است یکی از پرهای بال توست آرام بال هایت تکان بده خیاط هندی دستمزد کمی می گیرد. با این النگو های رنگا رنگ با صدایی که از رقص النگو ها در دستم می شنوم. انگار توی یک جعبه موسیقی هستم. - این بال ها تو را تا لای ابرها می برند. تو خوشحالی، صدای خنده خودت را می شنوی. گیجٍ صدای النگوها هستم، صدای داد، صدای بوغ. روی ساری من لکه های قرمز مثل یک باغچه پر از گل سرخ، همه جا تاریک می شود. - تو مثل یک پَرسبکبال هستی، به پرنده هایی که از کنارت رد می شوند نگاه کن، آرزوهایت را مرور کن. همه ی اندام من خرد شده. می سوزد. هندی ها دورم را شلوغ کرده اند. من جیغ می کشم و اشک هایم با لهجه ی غم دورم را خلوت می کند. من دلتنگم، من گیجم، من سرخم. - آرزو کن و بیدار شو. من گم شده ام، می ترسم توی این اتاقِ سپید. تنها به تو فکر می کنم. با یک ساری جدید. با لبخندی بر لب. من لال شده ام. اینجا کسی نمی فهمد من عشقم را گم کرده ام یعنی چه، نمی فهمند دلم گرفته یعنی چه! من کودکیم را لای کدام کتاب گذاشتم؟ و رویش شکر ریختم تا زیاد شود. من فراموش کرده ام. - آرام چشمهایت را باز کن، سلام. - سلام. - خوبی رنگت خیلی پریده تا هفته بعد صبح سه شنبه... - می شه بر گردم هند؟ انگار اونجا مرده بودم. - ممکنه این خیالات اذیتت کنه. - خیالات نبود. رفتید بیرون به منشی بگید نفر بعد رو بفرسته. خداحافظ. + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 20:16 توسط نیلوفر دربندی |
هنوز تا روز تولدم مانده. بچه که بودم، گه گاه روز تولدم را فراموش می کردم، بزرگ تر که شدم نزدیکش که می شد. یک شادی دلهره آور دلم را گیج می کرد، و همیشه از کودکی داشتن یک جشن تولد را تا واپسین لحظه های مرگ روز تولدم انتظار می کشیدم. و امسال. هنوز مانده تا روز تولدم و من یک روز تولد با شکوه را خواب دیدم. بخش جالبش تکرار یکی از خواب های کودکیم بود. خواب دیدم یک کیک تولد، به اندازه یک خانه. هدیه تولد من از طرف خداست، و من توی این خانه شیرین زندگی می کردم و هرازگاهی تکه ای از آن را با لذت می خوردم. چه رویای شیرینی، راست است من بزرگ نشده ام. و خوشبختانه کودک درونم هنوز سَرِ خودش را با رویاهای جور واجور شیره می مالد. این آینه اما دروغ نمی گوید. این بغض بیهوده گلوی مرا فشار نمی دهد. روز تولد!؟ سر خودم را با کلاس شلوغ کرده ام. برای فراموش کردن زندگی، یکی از شاگردهایم بد جور بغضم را می ترکاند. اسمش هلیاست. زیبا و خیال پرداز درست مثل کودکی های خودم. دختر من الان باید هم سن وسال هلیا می بود. دختر رویاهایم. اسمش را گه گاه صدا می کنم. واز این پایین برایش دست تکان می دهم. دلم می خواهد نقاشی کنم. دلم برای رنگ تنگ شده. دلم برای دریا تنگ شده، دریا در دستهای من روی مقوا با مرکب آبی. ریز ریز می نویسم. برای دوست داشتن دو قلب، و هی زمان می گذرد. به صدای احمد شاملو گوش می دهم. وقتی برایم لورکا می خواند. در ساعت پنج عصر، اسم یکی از نقاشی های من است، چقدر لورکا را دوست دارم. آه هلیا، هلیای من، این زمان برای من نیست. زمان من شاید خیلی وقت است که تمام شده. دلم می خواهد نقاشی کنم، دلم می خواهد گریه کنم، چقدر دلم برای دریا تنگ شده. + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 1:47 توسط نیلوفر دربندی |
|