|
استوار ایستاده ام مثل این چاقوها در خیالم خواب می بینم، که زمان با نیزه های بال دار سراغ مرا از پنجره های بسته می گیرد. - شما چای میل دارید؟ صدایم را قورت می دهم. این دلهره را تا کجا باید پنهان کرد. - شما سیگاری هستید!؟ رویم را از آینه بر می گردانم از چشمهای تو انگشتم داغ می شود. می سوزد. این سیگار های جدید زود رشته ی خیال آدم را با واقعیت گره می زنند. دراین خیال نارس با چاقو سر جنینی را که سقط می کنم. نشانه می روم. - سنگ شده ای، قطره چشمهایت را ریخته ای؟ من در این سیاهی سر گیجه در این گریستن های پنهانی با قهوه ی تلخ خودم را سر می کشم. با این پاکت خالی از خیال با آخرین سیگار واین خاکستری گیسوانم خودم را از بودنم کم می کنم. + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 20:5 توسط نیلوفر دربندی |
فکر می کنی این چیه عزیزم؟ این عشقه. می فهمی. له شو. کتک بخور. دروغ بشنو. داغ کردی؟ کجاش رو دیدی. من که هنوز عشقم رو به تو ثابت نکردم. حالا مونده تا زجر کشیدنت. خدایا من کجا وایسادم؟ این چیه؟ دروغ می شنوی و برای صداقتت کتک بخوری. این چه پست لعنتی که من دارم توی وب لاگ نحیفم میزارم؟! دلم خیلی پره از خیلی چیزا خسته شدم. خدایا من رو بِکُش. تو داری له شدنِ من رو می بینی. تو لذت میبری خدایا تو یه بیماری. من چی خواستم جز عشق ازت. این چه کوفتی. خدایا خسته شدم از بس سر خودم رو با رویاهام شیره مالیدم. چقدر دیگه به خاطر گه هایی که تو توی سرنوشت من خوردی خودم رو آروم کنم. دیگه چقدر می خوای له شدنم رو ببینی لعنتی. آره عصبانیم. حسابی داغ کردم. این هایی که دارن این پست لعنتی رو همراهی می کنن اشک های من هستن. خدایا تنهام. دیگه نمی خوام خوب باشم. له شدم می فهمی. تو از جون من چی می خوای من ارادتت رو نمی خوام. زندگی عادی می خوام. می فهمی لعنتی. من دوستش دارم به خاطر همین دارم له می شم. این همه عشق ناب از کجای من در میره که من رو پابند این زندگی کوفتی کرده؟ آروم باشم. آرومم. همین که خودم رو نمی کشم چیه؟ آرامشه دیگه. خدایا چی رو باید دوست داشت چی ارزش دوست داشتن داره؟ من خودم رو توی آینه می بینم. با چشمهای پف کرده از اشک. لبهای سرخ شده از زجه. حنجره زخمی از جیغ. بدن کوفته از کتک. دلم لرزید بسته. این دیگه دل نیست. خدایا کجاست نوبت من؟ کجاست آرامش من؟ بسته. میشه یه خورده از زجه های من کمتر لذت ببرین و زودتر خلاصم کنید. سرم درد می کنه. اذیتم، لهم، داغونم. خدایا تمومم کن. برای تو که کاری نداره یه بِشکن بزونو من رو از این همه شکستن خلاص کن. تو گفتی یه مرد میتونه بهت عشق واقعی رو ثابت کنه. چه ثابت کردن هنرمندانه ای. فقط من نمی دونم چرا من توی این ثابت کردن ها آسیب می بینم. ببین نیلوفر جان تو اشتباهی. وقتی کتک می خوری نباید دردت بگیره. باید بری جلو و بگی عزیزم دردم نگرفت می خوای محکم تر بزنی. این بازی رو تموم کن خدا. خسته ام. له شدم. معنی دروغم فهمیدیم. چقدر خوشبختم من! + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 3:8 توسط نیلوفر دربندی |
زن آشفته از خواب بیدار شد. به گلهای پژمرده ی توی گلدان نگاه کرد. با صورت پف کرده و رنگ پریده، با دستش موهایش را نوازش می کرد. موهای بلندش روی شانه های سپیدش ریخته بود.با آن پیراهن یاسی زیباتر شده بود. چند لکه خون. انگار تازه متوجه لکه های خون باشد. دستش را به سمت بینی اش برد، شوری خون را توی دهانش حس می کرد. در را که باز کرد. مرد روبروی در ایستاده بود. - چی شده؟ - خوابم رو گم کردم. - چی؟ - خوابم رو گم کردم. - چرا لباست خونی شده؟ - دماغم خون آمد. - دوباره! غذا خوردی؟ - میل نداشتم. زن از کنار مرد با اکراه می گذرد. به اتاق خواب می رود و در را می بندد. اتاق شلوغ، کثیف و غمگین است. صدای مرد از پشت در می آید. - مادرم داره میاد اینجا بچه رو ببره. زن در را باز می کند و با فریاد می گوید: - غلط کرده، می خواد بچم رو کجا ببره؟ هنوز هیچ چیز معلوم نیست. - تو نمی تونی کاری بکنی. خفه شو - تو یه عوضی هستی. من نمی بخشمت. - الانش هم خیلی بهت فرصت دادم. دو روز دیگه باید گم شی بری. - من، من خوابم رو گم کردم. همه چیز از اونجا شروع شد. - دیونه ای، دیونه ای. . . . . . - همسر سابقت با یکی از دوستات ازدواج کرده. دخترت حالش خوب نیست. تو باید قوی باشی، همین روزها وقت دادگاه داری. با این وضع هیچ چیز عوض نمی شه. - من خوابم رو گم کردم، دخترم رو گم کردم، زندگیم رو گم کردم. - دکترت می گه وضعت بهتره. می گه اتفاقهای خوبی داره برات میفته. من شک دارم به رفتارش. تو باید به من همه چیز رو بگی. - اون خوبه مهربونه. می دونه چطور با من رفتار کنه. اون می فهمه من چی می گم. اون باور می کنه که من خوابم رو گم کردم. - دکترت داروهات رو قطع کرده هیچ می دونی چرا؟ - دلم برای دخترم تنگ شده. برای دستاش. برای نگاهش. وقتی براش قصه می گفتم. - تو حامله ای. می فهمی. هیچ کس نباید بفهمه. بخصوص شوهر سابقت و وکیلش، ممکنه برای تحقیق وضعیت تو بیان اینجا باید قوی باشی. - دکتر گفته اگر به حرفش گوش کنم همه چیز خوب پیش میره. . . . . . . . . . . - آقای قاضی من زنم رو دوست داشتم. من دلم برای زندگیمون تنگ شده. این خانوم منو تحریک کرد. منو وادار کرد، به زنم تهمت دیونگی بزنم. من هنوز دوستش دارم. - ما زندگی خوبی داریم. ما صاحب دو تا بچه هستیم. آقای قاضی همسر سابق من تعادل رفتاری نداره. توی این چند سال آسایش رو از ما گرفته. من از دادگاه در خواست می کنم. دخترم رو به من برگردونن - من هنوز دوستش دارم. اون هنوز توی ذهن من، توی دل من زنمِ. . . . . . - من خوابم رو گم کردم. من زنده ام؟ - شوهر سابقت خودکشی کرده. معلوم شد دخترت و زنش رو هم اون کشته. تو باید قوی باشی. تو باید برگردی. من و بچه ها بهت احتیاج داریم. - من دست های دخترم رو می خوام. من آرامش نگاهش رو می خوام. - تو خوب می شی. من بدون تو می میرم. من دیونتم، عاشقتم. - من خوابم رو گم کردم. چرا این صدا ها تموم نمی شن. من زندگیم رو می خوام. پ.ن. گه بگیره این زندگی رو. + نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 2:26 توسط نیلوفر دربندی |
دوباره دارم کابوس می بینم. کابوس تورا. تو آمده ای با سایه ای بلند، من زیر سایه ات له می شوم. من حرفی برای گفتن ندارم. فقط به این دستمال کاغذی ها، بگو اینقدر زود مچاله ی درد های من نشوند. من دوباره غمگینم. دارم خفه می شوم. چقدر حرف های روی هم جمع شده خوب آدم را خفه می کند. دارم دنبال کار می گردم. دلم می گیرد از این همه شلوغی. قرار بود توی یک مرکز توانبخشی بیماران مزمن روانی نقاشی درس بدهم. وقتی رفتم آنجا خواستم اجازه بدهند. بیمارها را ببینم. می خواستم ببینم اگر مشکل حرکتی ندارند. باله و مجسمه سازی هم به آنها آموزش بدهم. جالب بودند. مرا دوره کرده بودند. یکی شان می گفت: - ببخشید من شما را چی صدا کنم. گفتم: - نیلوفر. - لازمه بگم خانوم نیلوفر یا نیلوفر خانوم. - هر جور راحتی نیلوفر خالی هم خوبه. - نیلوفر خالی. یکی دیگر چند بار آمد جلو و گفت سلام خانوم خوشبختم. یکی دیگر گفت - بیایید ببینیم می تونیم باهم بسازیم. من با لبخند گفتم: - مگر قراره باهم نسازیم. خندید. من دستم را تکان دادم و گفتم: - یک چیزایی باهم بسازیم. و او دلش را از خنده گرفت. چقدر خوشحال بودم که قرار است آنجا کنار آدمهایی از جنس خودم درس بدهم. اما قیمت پیشنهادیشان آنقدر کم بود، که یک چهارمش فقط کرایه راهم می شد. قرار شد اگر تونستند توی قیمتشان تجدید نظر کنند با من تماس بگیرند. که فکر می کنم. تجدید نظر نمی کنند. یاد حرف آقای اکرمی افتادم. یک بار توی یکی از جلساتمان حرف از نقاشی درس دادن من به بچه ها شد. به من گفت: - تو باید بری سراغ تئاتر، تو باید بازی کنی. دارم به خودم می خندم. من واقعی هستم. باور کنید، بازی نمی کنم. من هرچه هستم واقعیم. اگر غمگینم. اگر شاد. من خودم هستم. اگر دیوانه ها مرا دوست دارند. من برایشان بازی نکردم. من خودم بودم. اگر توی کلاس هایم وقتی با بچه ها کار می کنم. خودم هم هم سن آنها می شوم. من بازی نکرده ام. این کودک درونم خیلی فعال است. گاهی فکر می کنم. چه باید بکنم. اما دیگر جدی گرفته شدن از طرف آدمها برایم مهم نیست. غمگینم. پای چپم آسیب دیده. مدتی است نمی توانم سنگ نوردی کنم. از زمستان. دوباره وزنم بالا رفته. دارم گریه می کنم. حالا چه وقت آسیب دیدن بود. پای چپ عزیز زودتر باید خوب بشوی چون من دوباره دارم دیوانه می شوم. کاش این کابوس زودتر تمام شود. + نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 11:52 توسط نیلوفر دربندی |
مدام، پری دریایی می کشیدم. انگار این رویای حوا شدن به خاطر آدمی، دست از سر من بر نمی دارد. لای نقاشی های گذشته ام. این حس تنها یی موج می زند. دیشب ماه، کامل بود. من دیوانه شدم. آینه را شکستم. و با خرده هایش نقش ماه را روی سینه ام کشیدم. دارد می سوزد. تخت با خون من خوشرنگ شده. این ماه کوچک روی سینه ام مثل مدال یک قهرمان نقش آفرینی می کند. ماه محو نگاه من، با این سردی که به جانم می دهد. تلفن زنگ میزند. گوشی را بر میدارم. باد سردی مو هایم را به حرکت در می آورد. - سلام. - سلام بانوی سرخ رو. - ببخشید شما؟ - به آسمان نگاه کن. دارم از تعجب شاخِ گوزن در می آورم. آب دهانم را قورت می دهم. چشم راستم را می مالم. - بانو، وقتی باد لای موهایت می پیچد چقدر زیبا می شوی. - ببخشید. من گیج شدم. دارم خواب می بینم؟ - نه. بیداری مثل خرگوش. - ممنون. میشه بگید چی شد به سراغ من آمدید؟ - سینت. روی قلبت عکس منو کشیدی، من از داغی خون تو به لرزه افتادم. دوست داری بیای این بالا؟ - حتما! فقط کافیه چشمهام رو ببندم؟ - عزیزم، تو که اینقدر ترسو نبودی! مگر یکی از آرزوهات تنها بودن با من نبود؟ - بله ولی خودتون قضاوت کنید. یکی این جوری بیاد سر وقتتون. خوب مثل من خُل می شید. - خُل جدو آبادته هی هرچی می گم باز حرف خودش رو میزنه. میای یا نه بدو کار دارم. با این دهان باز مانده از همه حسرتی که در دلم است. گوشی را می گذارم. پرده را می کشم. وبه زیر پتو می روم. فکر کنم. خیلی ترسیده ام. اما خوشحالم که عکس ماه را روی سینه ام دارم. + نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 19:2 توسط نیلوفر دربندی |
|