تبليغاتX
وهم سبز

وهم سبز

از عشق شروع شد. از یک اتفاق ساده امروزی. توی آینه خودش را دید. چقدر زیبا شده بود.

با موهای بلند خرمایی. چشمهای میشی. لب های کوچک صورتی. و بینی زیبایی که زیر تیغ هیچ جراحی نرفته بود.

داشت بزرگ می شد. و قطره های اشکش  اگر روی دستت می افتاد. می سوزاند. یک دریاچه نمک را در عمق چشمهایش می دیدی. همیشه برایم سوال بود.

 این سپیدی لرزان در چشمانت چیست بانو؟

ولبخند بود که  صورتش را دوست داشتنی تر می کرد.

وقتی پشت پیانو می نشست. هیچ خدایی را بنده نبود. من غمگینم. و جز خود شیفتگی راهی برایم نمانده. چقدر خودم را دوست دارم. وقتی باله می رقصم. آواز می خوانم. نقاشی می کشم.

چقدر غمگینم من. چقدر بیمارم.

این قرص ها آدم را به باور خود مجبور می کند. قرص آبی، قرص اعتماد به نفس. قرص قرمز، قرص توهم دوست داشته شدن. قرص سبز سیر، قرص خود شیفتگی.

دلم درد می کند. دارم زندگیم را بالا می آورم.

چقدر سلفژ خواندن سخت است. کاش این بار به دکترم بگویم. قرص سلفژ هم برایم تجویز کند.

.

.

.

او یک زن عجیب بود

زنی که بال هایش را زیر لباسش پنهان می کرد

زنی که ماهی تنهایی در دل داشت

زنی که ماهیش « دچار آبی دریای بیکران بود»

وقتی راه می رفت زندگی را متوقف می کرد

وقتی می ایستاد زندگی را...

آیا برای تنهایی حق نداشت؟

آیا راست نمی گفت که دریا در دلش و آسمان در سرش

 

او پولهای خُرد را دوست داشت

ودر جیبش همیشه رقص پولها به راه رفتنش معنی می داد

 

 

قاصدک ها زندانی در دل شیشه ها

قاصدک ها به شکلی مانده بودند که فکر می کردند

شیشه ها را نمی شد تربیت کرد

نمی شد رشوه داد

نمی شد نوازش کرد

آزادی ممکن نبود

و زن دست های بی پاسخ خود را

با آهنگ سکه ها می رقصاند

وروی هرچه داشت می نوشت

« واین منم ...»

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 23:46 توسط نیلوفر دربندی |


باور نمی کردم. این سکوت را بشکنی. من فرق کرده ام. وبا ادامه دادن به سکوت صدای نفس هایش گیجم می کند.

من روی موج آرام صدایش خوابم می برد.

بیدار که می شوم شعرش در گوشم زنگ می زند.

}تو{

ترکیبی از یک قرن

و یک بوسه

# رگی که از ساقه پایت بر داشته بودند

تا به گوشه ای از قلبت پیوند بزنند

با بخیه های سیمی

روی خط چاقوی که بر پا و سینه ات

مانده بود

با چند پیچ و مهره اضافی

و زخم های دیگری که فکر می کردی از من بود

-         همه چیز به

... که بمانی

یا بر گردی

(تو)

ترکیبی از یک قرن

یک باطری

بدون بوسه

 

 

 

حالا سال هاست که دیگر این شعر آرامم نمی کند.

تصمیم خودم را گرفته ام.

رگم را میزنم، تا خوب درد بکشم. و آرام آرام پرواز کنم.

 

 

پ، ن. شعر از حسین عطری.

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 0:59 توسط نیلوفر دربندی |


دیشب خیلی دلم گرفت. دلم می خواست نبودم. واین همه سکوت را تحمل نمی کردم. چشمهایم پر اشک بود. اما توان گریستن را نداشتم. گرچه به گریه کردن عادت کرده ام.

دلم می خواست این جایی که الان ایستاده ام جای دیگری بود. جایی پر از آرامش. اما این فکر ها فقط برای وقت گذرانی خوب است.

من آه می کشم و روزهایم کشدار تر می شود. دیروز خواهرم وقتی نقاشی هایم را دید پرسید. چرا اینطور می کشی و من فقط توانستم بگویم. این به من کمک می کند آرام باشم.

حالا فکر می کنم. مخاطب نقاشی من با وحشت از کنارم می گذرد.

و من چقدر آرام می شوم وقتی این وحشت تقسیم می شود. چقدر من بد جنس هستم. آدمها را می لرزانم به قیمت آرامش خودم. دستم به نقاشی نمی رود. من مدام زیر قراداد آه را امضاء می کنم. و زمان برای من با ثانیه های باردار از ثانیه می گذرد.

آدمهای تکراری، دوست های نامرد، خوش خیالی نیلوفر، همه اینها و خیلی های دیگر نمی گذارند که شبها بخوابم. آیا من بیمارم؟ چقدر می خواهم خودم را از دنیا مِنها کنم. و ذهن خالی من سرخوش به زندگی خود ادامه می دهد.

دارم بزرگ می شوم از غصه، و دیگر خودم را نمی شناسم. لطفا اگر مرا می شناسید به من بگویید من که هستم.

من کدام دانه نیلوفر، از دانه های بیشمار هستم.

این موسیقی تمام نمی شود تا تو سیم را از برق نَکشی.

می خواهم بخوابم.

پی نوشت. بلا نسبت دوستان خوبم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 1:0 توسط نیلوفر دربندی |


از دیروز تا حالا دارم جیغ می زنم. دلم شور می زنه. چرا آدما ازهم خوششون می یاد؟

چرا وقتی همه چیز غیر ممکنه تو بغضت می گیره.

شاید به خاطر موسیقی فیلم زندگی دو گانه ورونیکاست که این حال رو دارم.

چقدر راحت میتونم سر خودم رو گول بمالم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 23:29 توسط نیلوفر دربندی |


آخرین سیگار توی پاکت رو که روشن کردم. رفتم به آشپزخانه سراغ ماهی ها، ماهی سفید. با سبزی پلو، سالاد کاهو، ژله، سوپ جو، ساعت حدودای سه بعد از ظهرِ.

خوشبختانه جو ها رو قبلا خیس کردم. آماده کردن ژله هم که بیشتر از نیم ساعت طول نمی کشه.

سه تا ماهی سفید، با بوی شدیدی که از کندن پولک ها به سرو لباسم می پاشه. یک شیشه ادکلون هم به دادم نمی رسه.

حالا نوبت سرشِ، چاقوی سلاخی من گرچه کمر باریکی داره اما به تیزیش اعتماد دارم.

درست از زیر گلوی ماهی میگیرم. چاقورو روی سرش می زارم. اولین فشار . وای خدای من ماهی زندس. نمی دونم چی شد. ماهی بالا پایین میپره میفته توی سینگ و من در حالی که گریه امونم رو بریده حاج و واج تند و تند، اشک هام رو پاک می کنم.

صدای ماهی نمی یاد. به سینگ نزدیک میشم. ماهی با سری که هنوز از بدن جدا نشده توی سینگِ.

و پیشبند من خونی ، اما من فقط داشتم سرش رو می بریدم. دستم چرا میلرزه.

ساعت چهارو پنج دقیقس من دارم گریه می کنم. بوی جو های سوخته همه خونه رو گرفته.

چرا پاکت سیگارم خالیه. چرا گریم بند نمی یاد.

تلفن زنگ میزنه صدای اون دوتا ماهی از توی آشپز خانه میاد. من هنوز دارم گریه می کنم.

با خردن قرص کمی خودم رو آروم می کنم. با وحشت به آشپزخانه میرم. قابلمه جو های سوخته رو توی سینگ میزارم.

به سمت تلفن میرم نفس عمیقی میکشم و گوشی رو بر میدارم.

-         سلام.

-         سلام. چرا گوشی رو...

-         من حالم خوب نیست. اشکام تموم شده.

-         چی شده. می خوای بیام

-         من حالم خوب نیست اصلا هم حوصله جواب دادن به سوال های تو رو ندارم.

-         عزیزم چیزی نمی پرسم. نیم ساعت دیگه اونجام.

 

گوشی رو که گذاشتم. حالم بهتر بود. کاش نمی زاشتم بیاد الان بهترم. میتونم غذا درست کنم. احتیاجی هم یه اون ندارم.

توی آشپزخونه با دستکش بعد از بریدن سر ماهی با نفرت شکمش رو پاره می کنم.

سر ماهی اون طرف افتاده و من حالا بهترم.

عرق کردم و صدای نفس هام رو می شنوم. در رو باز می کنم.

-         سلام. چی شده چه بلایی...

-         قرار شد سوال پیچم نکونی. دارم ماهی پاک میکنم.

-         ماهی پاک میکردی یا گوسفند سر میبریدی؟

به پیشبند که نگاه می کنم خودم هم وحشت می کنم. اصلا یادم نیست چطوری دستم رو بریدم. هر دو به ماهی روی تخته نگاه می کنیم با ساطوری که توی دستِ منه.

-         این ماهی رو داشتی برای بی دندونا درست می کردی؟

-         نه. تقصیر من چیه داشتم استخوان هاش رو در میاوردم.

-         با ساطور؟ حالت خوب نیست. برو یه دوش بگیر آماده کردن شام رو هم بسپر به من.

 

 

از آشپزخانه صدایی نمیاد. انگار ماهی ها دیگه مردن. دست توی جیب کتش کردم و جعبه سیگارش رو برداشتم چهار تا سیگار توشه. اولی رو کنار پنجره می کشم. دومی رو رو کاناپه در حالی که آرنج دست هام روی زانو هامه. سومی رو کنار شومینه.

-         چی کار می کنی؟ بسته. ژله هارو درست کردم. شام رو همون موقع سفارش میدی یا الان؟ ماهی هارو گذاشتم توی فریزر. نظرت چیه جوجه سفارش می دیم با کوبیده. سالاد هم درست می کنم. تو نمی خوای یه چرت بزنی؟ عزیزم حالت خوبه.

-         این مهمونی من بود. به تو چه. تو چرا خودت رو قاطی کردی. تو یه کثافتی. باز می خوای حس کنم که نا توانم. مرده شور همتون رو ببره. من خوبم. برو گمشو بیرون.

-         عزیزم. من که حرفی نزدم. ساعت پنج و نیمِ. الان برای درست کردنِ هر غذایی دیره. دلبندم. تو برو بخواب. من میرم باقی کار هارو بکنم.

.

.

.

.

 

توی تختم. دارم به سقف نگاه می کنم. و اشک هام دوباره از چشمه چشم هام جوشیده. دلم سیگار می خواد. باید قرص بخورم. چشمهام سنگینه.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 9:5 توسط نیلوفر دربندی |


یک روز مانده به سال جدید. می نشینم و با فکر های کشدار به تمام شدنش فکر می کنم. به درد هایی که آذین سالم بود. نه تولدی. نه لحظه های ناب عاشقی. زمان می گذرد.

به آدمها فکر می کنم. آدمهایی که در این سال با آنها آشنا شدم. و آدمهایی که از آنها جدا شدم.به آدمی که از او متنفر شدم. و او شد اولین کسی که در تمام طول زندگیم وجود نداشت.

گاهی وقتی فکر می کنی. چقدر خوبی. هیچ کس نیست، که از او رنجیده باشی. یا دلت را شکسته باشد. یا تو کسی را رنجانده باشی. و قرور همه وجودت را می گیرد.

گاهی دلم می خواهد این تنفر تمام شود. اما او نه تنها در حق دوستیمان بد کرد. که لعنت مرا هم برای خودش کرد.

دارم از خودم می ترسم وبه این هیولایی که منم نگاه می کنم. این سال نحس. این سال دل زجر، این سال گریستن های بی پایان. و زجه های بلند. دارد می رود پی کارش. من به از دست داده هایم فکر می کنم. به همه عشقی که زبان زد بود. به صداقت پاکی که هیچ دروغی پا پیش نمی گذاشت.

وکسی که قدر این همه آرامش را ندانست. و حالا دارد سعی می کند. دوباره توجه مرا به خودش جلب کند. این جنون رهایم نمی کند. دلم می خواست قدرت داشتم واو را می بخشیدم. اما این بخشش دروغ است. این بازی هنوز مسیر خودش را طی می کند. و من استاد این بازیم. فکر کن توی فال عزیزت عذابت را ببینی به او بگویی واو فراموش کند. گاهی دلم می خواهد دیگر هیچ فالی نگیرم.

اما این شگفتی فنجانها و ورق ها ...، خودش به سراغم می آید. این قدرت پوشالی. این پیش گویی های زجر آور.

من دارم پیر می شوم. و هنوز طعم آرامش را نچشیده ام.

صبح با این فکر جنون آمیز بیدار شدم. که عروسک او را بسازم. وبا سوزن بلند بیفتم به جانش. خودم از این همه جنون و عصبانیت ترسیدم. حالا آرام ترم دارم سعی می کنم قوای از دست رفته ام را جمع کنم. و دوباره به زندگی و سال مقدس هشتادو هفت بخندم.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 22:56 توسط نیلوفر دربندی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



پیوندها

سلف پرتره
گرگ های سایه روشن
غزل پست مدرن
ریشه در آسمان
جنون جوانی
کانون وبلاگ های ادبی
نوری در اتاق زیر شیروانی
چنین گفت داداشکوچولو
دراتاقی از خودم
نقاشی های هما
خورشید خانوم
جهان به روایت من
دستم را بگیر
آراز
خداحافظ نازلی
سلام! ستاره ی از شب گریخته ی همروز من...
فاطمه گیلانی
گلو بالیست
من آرام آرامم
رقص موها بر آب
نامه های بی پاسخ
تکراربودن
کلاغها
ایگناسیو
گارسیا لورکا
دوست داشتن دست های تو
من و تنهایی هایم
لحظه های تنهاییم
همین که هست
انفرادی
OMA
روزگارم برخلاف آرزوهایم گذشت
حوض ماهی
داغ باران
من درختم
صعب روزی
بهار،پاییز،زمستان...فصل چهارم من نیست
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin