|
این پنجره پرده ندارد. تا وقتی باد، باردارش می کند از خنکی، ازحس، تورا ببرد تا دنیای خیال. این پنجره پوشیده است. از تاریکی. این پنجره رو به حیاط بزرگ ذهن من باز می شود. به کودکی ام و حسرت داشتن عروسک. ومن محکوم بودم به نداشتن عروسک به خاطر گم کردن عروسک خواهر بزرگترم. دختر همسایه عروسک های زیادی داشت. ومن تمام کودکی ام را با متکای کوچکم بزرگ شدم. یادم است چطور روی کاغذ خط دار دفترم صورت خندان می کشیدم، و روی متکای کوچکم می گذاشتم. و با روسری بزرگ مادرم برایش قنداق درست می کردم. با همه خیال کودکیم شیری با طعم آرزوهام، غصه هام، وخیالات دور ودرازم به او می دادم. از دختر همسایه خواستم دوستم باشد. اما او هم مثل مرجان دوست کودکی هایم تنهایم گذاشت. با زبان بزرگترها از او دعوت کردم بیاید نشست اما او مثل آدم بزرگ ها رفتار کرد. اشکال ندارد. این دلخوری مال وقتی است که من آدم بزرگم. اصلا ترجیح می دهم همیشه کودک بمانم. گرچه خیلی ها معتقدند که من کودکیم را هیچ وقت رها نمی کنم. وقتی دستم توی جیب خودم رفت برای خودم عروسک خریدم. و بعضی شب ها که تنهایی امانم را میبرد. عروسکم را بغل می کنم. و بعد با او به دنیای رو یا هایم میروم. اصلا برایم مهم نیست که آدم بزرگ ها به من چه طور نگاه می کنند. حتی اگر دیگر برایشان جدی نباشم مهم نیست. من را این رویای سرشار از عشق بس. من را این شادی کودکانه بس. + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 23:16 توسط نیلوفر دربندی |
پیره زن مثل یک تکه سنگ روی جدول کنار خیابان نشسته بود. لای موهای سپیدش نوازش موهای سیاه را می توانستی ببینی. با لباس بلند سیاه. انگار عذا دار همه از دست داده هایش بود. نگاه عمیقش خالی بود از هر چه احساس و گونه های یخ زده اش گرمای آخرین بوسه را با خود داشت. روی چینهای نامنظم دستانش تار های شفاف و لای نازکی انگشتانش چند پیله پروانه. نه فروشنده پیله پروانه نبود. در برق سیاه مردمک هایش چهره خودت را می دیدی و به انتظار متولد شدن به موسیقی آرام آکاردئون گوش می کنی این دشت گریان است. این دست ها ازاشک خیسند. من روی سردی دشت خوابم میبرد. به فردا فکر می کنم. به سفر، به رفتن، به باد که گیسوان خیسم را سنگین تکان می دهد. به دست هایم فکر می کنم. + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 20:10 توسط نیلوفر دربندی |
تو روبروی من زیر مِهی که می سازی گم می شوی من در چشمهایت می میرم در هیاهوی این خط صاف خاکستری زیر زیردامنی ام زنانگی ام لاغر می شود. انگشت های دست من کج غمگین گیج روی کلیدهای سپید سیاه می شوم. دلم زیر دست هایت روی لیزی صابون کنار دست مال های کاغذی خونی من اینجا نیستم. من چند روز پیش دیگر می آیم واین درها را می کوبم به هم تا شیشه های خیال تو را نشکنم دست بر این طناب دار نخواهم کشید نقاشی می شود این بخار مسموم تو هیولای من روبروی من کنار ته مانده این خط خاکستری به شاه رگم می زنم. + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 21:57 توسط نیلوفر دربندی |
|