تبليغاتX
وهم سبز

وهم سبز

دارم به گلدان های خالی این سال نحس که از بی آبی خشک شد. فکر می کنم. واین اسفند درد ناک که از اعمال خودش پشیمان است. و پیش من که پادشاهش هستم. بی آبرو شده، و غمگین تر از همیشه های دور سال های زندگی من به خودش فکر می کند. که زمانی برای من اسفند. آسمان معنی می داد.

واین آینه ها که مُهر گفتن واقعیت را به سینه پهناور خود زده اند. سپیدی تارهای گیسوان مرا به من نشان می دهند. که این سال نحس که دارد به آخر می رسد. با رنگ غصه های من رنگشان زده.

باید گلدان ها را دوست داشت. آنها با اخلاص همه زندگی خود را وقف گیاهی می کنند.

که شاید دلش بخواهد خود کشی کند. گل های امروزی مثل خیلی چیزهای امروزی تغییر کرده اند. چند هفته پیش مسیح به من گلدانی هدیه داد که شب ها برای آفریده های خدا دعا می کند. این گیاه به دعا گومعروف است. البته این بومی آفریقایی که اسمش مارانتا است را به رقص نگاه من هدیه کرد. وخواست تا از او بخواهم برای تنهاییش و همه غصه هایش دعا کند. به این گیاه فکر می کنم. که در واپسین لحظه های زندگی این سال نحس به من پناه آورده، و چه با سیایت. یک هدیه که باید مراقبش بود. و به عشوه های خرکیش جواب داد. چاره چیست. این لحظه ها این طور رقم خورده اند.

توی درگیری این دعا کردن ها برای دوستانم. دو سال پیش سقا خانه ای درست کردم. ودر اتاق پذیرایی گذاشتمش و واقعا آرزوهای زیادی را برآورده کرده. و نزر آن تیله است. حالا که نگاه می کنم. توی دلش پراست. از تیله آدمهایی که به آرزویشان رسیده اند. این سقا خانه را از میبد یزد آوردم. نه شکل سقاخانه های ذهن شما نیست. سقاخانه خودم است. یک آب خوری کبوترکه چهار سوراخ دارد.وبا رنگ مورد علاقه من یک فیروزه ای اصیل ایرانی لعاب شده. و برای راحت رفتن کله کبوتربه درونش و سیراب شدنش درست شده. و من با مهربانی که حالا مرده است. اورا به سقاخانه تبدیل کردم. تا کبوترهای آرزوهای آدمها را سیراب کند.

چقدر ذهنم را با این چیزها شلوغ کرده ام. وهنوز این کار را می کنم. تا به پیر شدنم. فکر نکنم. دارم لیزا جرالد گوش می دهم. دوستش دارم. او هم مثل من صدایش را رها می کند.

من نه منت می گذارم. نه التماس می کنم. اما در سقاخانه دل تو که داری این دست نوشته را می خوانی نزر می کنم. تا آرزویم را برآورده کنی، و کاری کنی که این سال جدید که با عدد مقدس هفت به رقص برخواسته برای من و خودت ودیگرانی که این سال نحس برایشان درد آور بود. به آخر برسد. و سال جدید سال زندگی و دوست داشتن و حال خوب باشد.

آمین.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 23:15 توسط نیلوفر دربندی |


هرگز بدتر از اینکه فکر می کردم نمی شد. دارم می پوسم، اما به خودم قول داده ام دیگر منتظر هیچ اتفاق تازه ای نباشم. قسم خورده ام بگذارم سر نوشت هر رفتار غیر معقولی که می خواهد بر سرم بیاورد.

نمی دانم تا به حال کسی حتی از لباس هایش افسرده و دل چرکین شده، شیلا جانم می گفت تو همیشه نظر متفاوتی برای لباس های پیشنهادی داری.

دلم برای باله تنگ شده. شیلا قول داد اگر دوباره باله را شروع کنم با کفش کار کنیم. باید به آقای ریموند زنگ بزنم اما نمی دانم چرا اینقدر دست دست می کنم.

احساس مرگ تمام مرا مچاله می کند. باور می کنی خودم هم از این حساسیت ها خسته شده ام.

نگو از گل، نگواز یخ

که در پاییزم

نگاهم کن، نگاهم کن

چه درد انگیزم

با من نه گل، نه آواز

نه آسمان، نه پرواز

گل مرده ی آوار برگم

پاییزی ام، هم فصل مرگم

اگردرشب، اگر در باد

اگردراشک می رویم

کدامین باغ، کدامین گل

من از پاییز می گویم

اگر مهرم، اگرخورشید

اگرهم بغض باران

همه عشقم، همه بخشش

از اینجا تا بهاران

 

(ایرج جنتی عطایی)

 دیگر خیلی چیزها مرا خوشحال نمی کند. مسیح چند روز پیش که اینجا بود. وقتی باهم کمی سلفژ خواندیم. به من گفت نیلو تو سوپرانوی یکی من خندیدم. گفت این شاهکاره که من می تونم دو،اکتاو بخونم. اول خوشحال شدم.

اما دیشب که باز داشتم تمرین می کردم از اینکه نمی دانم، و نمی دانم چه چیز را نمی دانم. دلم گرفت توی دلم گفتم به درک که دو،اکتاو می خونم.

چقدر دلم می خواست زندگی دوگانه ورونیکا را ببینم. با آذر دیدیم. و من نا خواسته صدایم را رها می کردم. وآذر می خندید. به آذر گفتم یعنی می شه یه روز من هم اینجور بخونم. تا دیروز این آرزوم بودکه سُلوبخونم. اما حالا فقط دارم زیر بار این حال بد له می شوم.

با اینکه آقای شفقی نژاد گفته که نباید بخونیم. من مدام صدام رو رها می کنم. و گاهی اهمیت نمی دهم که کسی می گوید. نیلوفر ساکت.

همیشه نا خواسته ساکت شده ام. نیلوفر خفه می شی. نیلوفر ساکت شو.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 20:29 توسط نیلوفر دربندی |


دارم دروغ می گویم. اصلا دلم نگرفته. اصلا حالم بد نیست. این نامه ها دیگر شورش را در آورده اند. نامه ها مال من نبود. من فقط کمی تغییرشان دادم. دیگر این ذهن شلوغ مرا یاری نمی کند. ساکن قبلی این خانه  گویا زن تنهایی بوده من نامه هارا وقتی  آمدیم اینجا توی یک پلاستیک همراه فیش های آب، برق، گاز و تلفن پیدا کردم. انگار دیگر نمی خواستشان چهل و هفت نامه. تردید من برای گذاشتن آنها در وب لاگم. مرا وا داشت در متن نامه ها دست ببرم. وآن طور که می خواهم بر این متن ها پادشاهی کنم. اما دلم پر است. و سرم شلوغ نامه ها نا خواسته داستان زندگی صاحب خانه قبلی را بازگو می کند. رهایش کردم. سرم درد می کند. وقتی آمدیم اینجا خانه بوی عجیبی می داد. تقریبا توی کمد های فراوان این خانه که حسن اینجا به حساب می آید. زن تنها یک چیزی جا گذاشته بود. دفتر حساب وکتاب. دفتر نقاشی کودکی. جعبه مقوایی پر از قر قره، تبلیغات آموزش خصوصی زبان انگلیسی، ...

مدام این فکر که این زن تنها چقدر آدم عجیبی بوده و انگار داشته می رفته تا بمیرد رهایم نمی کند. با او تماس گرفتیم و گفتیم که وسایلی را جا گذاشته او گفت چون خودش نمی توانسته آنها را دور بریزد، جا گذاشته تا ما این لطف را در حقش بکنیم. من هم که پر از کنجکاوی بودم شروع به خواندن آنها کردم. تاریخ ها را تغییر دادم. بخشی از نوشته ها را هم همین طور. بعد از این سه هفته که اینجا جا افتادیم. به یک کمد قفل شده که زیر اوپن به صورت مخفی ساخته شده برخوردم. ویاد کلیدی که دریکی از کشو های کمد دیواری پیدا کردم افتادم. توی کمد دفتر خاطرات و خرده ریزهای زیادی بود.

این زن چقدر آدم قوی بوده که توانسته اینقدر راحت از این همه یادگاری و خاطرات بگذرد. من  حتی قطعه سنگی که اولین بار برای یادگاری از کنار یک رود خانه برداشتم را دارم. و خیلی چیزهای دیگر که گنج خودم می دانم.

همسایه ها زن تنها را دوست داشتند. می گفتند خیلی تنها بوده. راجع به پوشش عجیبی هم که داشته چیزهایی شنیده ام.من خودم هم که یک بار اورا دیدم. لباس محلی زیبایی به تن داشت. مهربان بود و مدام می خندید. و با دست هایش حرف می زد. آن وقت فکر می کردم چقدر آدم راحتی است. اما حالا که خیلی چیزها می دانم. فقط دلم می خواهد دوباره اورا ببینم. چون هم نامه ها هم خاطرات نوشته شده در یک شرایط عجیب به پایان رسیده. نمی دانم چرا اما این زن تنها را دوست دارم. دلم می خواست می توانستم بیشتر بشناسمش.

حالا که فکر می کنم. دروغ نگفته ام. دلم هم خیلی بیشتر از آن چه فکر می کردم گرفته. وحالم هم خیلی بد است.

دارم زیر بار این همه جا گذاشته له می شوم. نمی دانم حالا که خیلی چیزها از زندگی زن تنها می دانم دلم نمی خواهد آنها را دور بریزم. چه کار باید بکنم. سرم شلوغ است، از التماسها و هرزگی مرد نامه ها.

دارم به موسیقی فیلم دشت گریان گوش می دهم. این روزها حالم این جور است. پر از گریه.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 11:24 توسط نیلوفر دربندی |


 

سلام. سرم به شدت درد می کنه. باور می کنی از روزی که تو با عجله چمدان خاکستری رو با وسایلت پر کردی، وبه التماس های من خندیدی و رفتی سرم درد می کنه. با امروز هشت روزه که من صبح ها بدون صبحانه ای که تو آماده می کردی. میرم سر کار. بدون بوسه تو کنار در موقع خداحافظی. با لباس های بد اتو. و عصر وقتی میام خونه تو نیستی. انگار خونه خالیه از خنده های تو. از بوی غذا. از بوی محبت تو. شب ها یا از بیرون غذا می گیرم. یا سر سری غذا درست می کنم. دیشب خیلی به اتفاق هایی که بین ما افتاد و تو رفتی فکر کردم. فهمیدم خیلی اذیتت کردم. و تو یهو بریدی. عزیزم. دلم برای آغوشت تنگ شده برای نوازش هات. تا کی باید تنها بمونم. دلت برای من نمی سوزه. مامانم وقتی فهمید تو رفتی کلی عصبانی شد. هر چی دلش خواست به من گفت. وقتی به خودم آمدم دیدم تو راست می گفتی من نمی تونم از تو حمایت کنم. سر مامانم کلی داد کشیدم. و گفتم که تقصیر من بود که تو رفتی. هنوز دستمال گریه هات گوشه تخت روی زمینه. من رو ببخش من نباید تورو کتک می زدم. نباید مجبورت می کردم پیشم بمونی. خودم رو نمی بخشم. ببین من واقعا عصبانی بودم. واون رفتارهای ابلحانه دیگه تکرار نمی شه. من دوستت دارم. عزیزم. میتونم امید وار باشم. که، بر گردی خونه کنار من. می خوام بیام دنبالت. با شرمندگی. جمعه صبح راه میفتم که ظهر پیش تو باشم. بعد باهم بر می گردیم. توی راه هم کلی خوش می گذرونیم. تاجمعه فکر کن هر شرطی می خوای برای من بزاری بگو. بهت قول میدم. توی اولین فرصت خونمون رو عوض کنیم. فقط تو برگرد. دلتنگتم. می بوسمت. میدونی چند روزه کنارم نیستی. خدا نگهدارت تا جمعه که بیام پیشت.

سه شنبه 3/3/86

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 15:16 توسط نیلوفر دربندی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



پیوندها

سلف پرتره
گرگ های سایه روشن
غزل پست مدرن
ریشه در آسمان
جنون جوانی
کانون وبلاگ های ادبی
نوری در اتاق زیر شیروانی
چنین گفت داداشکوچولو
دراتاقی از خودم
نقاشی های هما
خورشید خانوم
جهان به روایت من
دستم را بگیر
آراز
خداحافظ نازلی
سلام! ستاره ی از شب گریخته ی همروز من...
فاطمه گیلانی
گلو بالیست
من آرام آرامم
رقص موها بر آب
نامه های بی پاسخ
تکراربودن
کلاغها
ایگناسیو
گارسیا لورکا
دوست داشتن دست های تو
من و تنهایی هایم
لحظه های تنهاییم
همین که هست
انفرادی
OMA
روزگارم برخلاف آرزوهایم گذشت
حوض ماهی
داغ باران
من درختم
صعب روزی
بهار،پاییز،زمستان...فصل چهارم من نیست
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin