|
سلام. ببخش که اینقدر دیر جواب نامه را دادم. اصلا باور نمی کردم، تو آمدی خانه. ببخش که نبودم، اما تو که کلید خو نمون رو داری. چرا نیومدی تو. من آمدنت رو گذاشتم به حساب آشتی. با اینکه تو نامه گفته بودی واسه دیدن من نیومدی. وای توی این سرما، نمی تونم خودم رو ببخشم. چرا جواب تلفن های من رو نمیدی. تو که آشتیی چرا اذیت می کنی. کی بر می گردی خونه؟ برنامه ریزی کردم یه سفر بریم کیش. موافقی. به من زنگ بزن. اگه مرجان نبود، نمی دونستم چطور باید این نامه رو بهت می رسوندم. بهش اینقدر سخت نگیر. این بار هم من ازش خواهش کردم. من می خوام توی اولین فرصت عزیزم رو ببینم. دلم برات تنگ شده زیاد. تور خدا کلاس باله رو ول نکن. برات دستکش خریدم. دو جفت. یه قرمز. و یک جفت زرشکی. دلم برات تنگ شده. برای دست پختت، حرف هات، جیغ هات، ببخش که اینقدردیر جواب نامه رو دادم. آخه نامت رو فرداش دیدم. روی برد ساختمون بود. از نامت خیلی سر در نیوردم. گفته بودی به خاطر من نیومدی. ولی من مطمئنم به خاطر من آمده بودی. عزیزم. با من حرف بزن. جواب تلفنم رو بده. ببخش این نامه بد خطه تند تند می نویسم. بعد شرکت با مرجان قرار دارم. راستی چرا تو وبلاگت نوشته جدید ننوشتی؟ نگرانتم. البته هنوز وقت نکردم سر بزنم. ازت بی خبرم. دل تنگتم. من رو ببخش بگو که می بخشی بگو که بخشیدی. مراقب خودت باش. دوست دارم. دلم برات تنگه. خدا حافظ. 27/10/86 دوست دار تو + نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386 19:15 توسط نیلوفر دربندی |
باید برمی گشتم. سوار قطار شدم. به خاطر برف. چقدر برف خیال انگیزاست. من توی خیال برف به بخار شد ن، برف های کنار ریل نگاه می کنم. و به یک عاشقانه آرام، فکر می کنم. روی برف راه می روم و دلم می خواهد جا پایم مال خودم باشد. چقدر پاهایم کوچک است. دلم می خواهد باله برقصم. دستهایم یخ کرده و دستکش های سرد من توی دست های کسی که نمی شناسم نشسته اند. با دستکش فقط می شود بخار شیشه را پاک کرد. برای من دست کش نو می خری. دوست دارم قرمز باشد. که کنار سفیدی برف خوب معلوم باشد. چقدر دلم قهوه داغ می خواهد. ببخش این ها را نباید. من بهترم. آرام ترم تقریبا دارم کنار می آیم. فقط نگران تمرین های باله هستم. می دانی دیگر دل و دماغ ندارم. فیگورهارا تمرین نکرده فراموش می کنم. تصمیم گرفتم دیگر بی خیال کلاس باله شوم. چقدر سرد است. دست هایم دارد می لرزد. تمام بدنم دارد می لرزد. چرا وقتی می خواهی از ریزش مداوم برف لذت ببری نگاه آدمها آزارت می دهد. دارم گریه می کنم. دست خودم نیست. دلم گیج می خورد. سرم هم می خورد. دارم بالا می آورم. تو نیستی. می روم. شاید باید نمی بودی باور کن به خاطر دیدن برف آمده بودم. دستهایم می لرزد. این خودکار لعنتی یخ زده خدا نگهدار. + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 19:4 توسط نیلوفر دربندی |
دیروز تا نیمه شب، کلی برف آمد. برف را دوست دارم. وقتی بالا را نگاه می کنی توی روز، یک سری نقطه سیاه را میبینی که دارد، به سمت تو به سمت زمین می آید. و وقتی به تو می رسد دیگر سیاه نیست. سفید، سفید. دیروز با بچه ها از باشگاه بر می گشتیم. داشتم به حرف های زهره را جع به بالا بردن توان جسمی و استقامت گوش می کردم. که صورتم بد جور سوخت از صدای ناله من بچه ها دنبال دلیل سوختن صورتم گشتند . چند تا پسر به سمت ما می آمدند. به ما که رسیدند صبر کردند یکی شان گفت کاراین بود. و دستش را که دو تا گوله برف را محکم نگه داشته بود. به ما نشان داد. خودم را کنترل کردم. می خواستم با مشت بزنم توی صورت اون پسر. به خاطر بچه ها هیچی نگفتم حتی اجازه ندادم بچه ها چیزی بگویند. من از همه بزرگتر بودم باید دقت می کردم. جلوتر که رفتیم با بچه خداحافظی کردیم. به سمیه و آذر گفتم که می خواستم با مشت بزنم توی صورت اون پسر و اون ها گفتند چرا نزدی اونوقت ما هم یه کاری می کردیم. گفتم دقیقا به خاطر شما ها این کار را نکردم. به خانه آذر اینا رسیدیم. ترانه عزیزم را سفت بغل کردم. نشستیم دور هم کلی ماکارانی خوردیم. به ترانه قضیه گوله برف و سوختن صورتم را تعریف کردم. من تازه از درد دندون خلاص شده بودم، و اون گوله برف درد دندونم رو بیدار کرد. به ترانه گفتم که می خواستم با مشت بزنم توی صورت اون پسر. خندید، گفت چرا با مشت تو هم با گوله برف میزدی توی صورتش. چقدر ترانه را دوست دارم. عجیب آدم بزرگی است. اگر یک روز مادر شوم، می خواهم مثل ترانه باشم. مثل ترانه قوی و مهربان. روبروی من توی حیاط درخت خرمالو زیر برف. و نقطه های نارنجی از زیر این حجم سفید. وای من برفم. توی حیاط پر از گنجشکه. لای شاخه های رز بازی می کنند. و دنبال غذا می گردند. گنجشک ها به چه فکر می کنند. به قول فروغ، پرنده روزنامه نمی خواند، پرنده قرض نداشت، پرنده آدمها را نمی شناخت. پرنده، آه، پرنده ... + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 9:54 توسط نیلوفر دربندی |
دارم به آبان و کاوه، فکر می کنم. این روزها در ذهن من جاریند. زیاد دروغ شنیده ام، وای از این دروغ های بزرگ و کوچک. مگراین عشق ناب را می شود به آسانی ها در کف دست گذاشت و به روبرو نگاه کرد. خیلی ها خود را لایق این عشق می دانند. اما وقت عمل بهانه های بزرگ و کوچک، سرت را گیج می کند. همه ما فکر می کنیم، توی تمام حس های عاشقانه، تک هستیم. اصلا عشق چیست؟ از خود گذشتگی چیست؟ دوست داشتن؟ دوست داشته شدن؟ خود خواهی؟ نگاه کردن؟ دیگر همه اینها هیچ معنیی برایم ندارند. همه ما سعی می کنیم، برای هم دیگر بازی کنیم. برای دوستا نمان، برای خودمان، همه ما تشنه تک بودن هستیم. لذت میبریم، که دیگران فکر کنند. عشق ما ناب است. وطعنه این عشق ناب، لجن بار را به هیچ صراتی مستقیم، نیستیم. وفتی هم که پر می شویم از دروغ به راه حل فکر می کنیم. به این که چطور توجیه کنیم. حداقل برای خودمان، نه اینکه از عشق و هر مزخرف دیگری بیزار باشم، یا متنفر. نه، همه هر کاری که می کنیم، برای زندگی خواص کردن است. من خسته ام. ویک روز عاشقانه زیستن آرمان من بود. با هیچ، به قیمت یک لبخند ساده، یک آغوش گرم، بی پایان، یک دوستت دارم طولانی، حالا من مانده ام این جزیره تنهایی، من و این کویر بی پایان، خدایا، چقدر سرگردانم. امروز دوباره باغ های کندولوس، را دیدم. به دوستم گفتم. فکر می کردم. من هم صاحب این عشق بی پایان می شوم. او ساده خندید و گفت مگر نیستی. نگاهش کردم. نگاه می کنم، به خودم به غریبه ای که کنار من است. به پرده ها، به شیشه ها که مرا جدا می کنند، از لذت بارش برف. وای، خدای من چقدر این روزهای کشدار، به جای هر لذتی که می خواستم طولانی است. + نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386 21:54 توسط نیلوفر دربندی |
زن صبر کرد، تا صدای بسته شدن در آسانسور رو بشنوه. بعد با سرعت به سمت آشپزخانه رفت، و در کابینت کنار هود رو باز کرد. در حالی که دستهاش به دستگیره های کابینت آویزان بود. به روبرو. به ردیف لیوان ها نگاه می کرد. لیوان ها منظم کنار هم چیده شده بودند. تا وقتی دقت نمی کردی چیزی نمی دیدی. درست بعد از برگشتن از سفر. این هفتمین روز بود، که زن نیم ساعت، تا چهل و پنج دقیقه از وقتش رو بعد رفتن شوهرش صرف این کار می کرد. گاهی بغضش می شکست و او رو به سمت ظرف شویی و شیر آب هدایت می کرد. گاهی عصبانی می شد. و درهای کابینت از این حمله نا برابر در امان نبودند. گاهی وسوسه می شد لیوان ها رو، در یک لحظه از طبقه کابینت به پایین بریزه. اما ترس. ترس از هر رفتاری بعد از یک اتفاق غیر قابل پیش بینی او رو فرو می برد توی یک لحظه کشدار پر از کلمه. هفت ساعت بعد زن به ترفند های زیادی فکر می کرد. هنوز چمدان ها کاملا خالی نشده بود. زن بین رفتن و ماندن مانده بود. و این روزها ترجمه خوبی برای حال بدش بود. به محض شنیدن صدای در آسانسور لبخند کلیشه ای ملیحی رو روی لباش سوار می کرد و به استقبال در ورودی می رفت. هفت دقیقه طول می کشید. تا از آغوش گرم مرد خلاص بشود. روزهای اول خودش برای کشدار شدن این لحظه تلاش می کرد. اما حالا برای از دست ندادن لبخند کلیشه ای دست هاش رو به شانه های مرد فشار می داد. وخودش رو جدا می کرد. اما این بار مرد دستهاش رو قفل کرده بود به کمر زن و در حالی که قدمهاش با قدم های زن یکی شده بود، به سمت اتاق خواب، به سمت تخت مرتب قرمز رنگ، به سمت لخت شدن مرد. و بسته نشدن در. هفت شب همان روز صدای خرد شدن سبزی های بیچاره. صدای جنگ گوشت کوب و یخهای بزرگ استوانه ای. صدای زنگ در. صدای سلام های پی در پی. صدای ضجه های زن از زیر لباس سخت مهمانی. صدای خنده مرد. صدای بسته شدن در. صدای نشستن. نگاه کردن. نگاه نکردن. صدای لرزش دست های زن و سینی پر از لیوان. زن به لیوان ها نگاه می کرد. هفت صبح روز بعد با صدای بسته شدن در آسانسورو قدم های زن به سمت آشپز خانه. روی کابینت. سینی لیوان ها. زن لیوان ها را جدا می کرد. لیوان هایی که روژی شده بود یک طرف و باقی لیوان ها توی ظرف شویی. رنگ روژلب ها متفاوت بود. اندازه و شکل لب ها هم متفاوت بود. یکی دوتا از لیوان ها فقط لکه رنگی داشت. کسی که لیوان رو استفاده کرده بوده حسابی لبش رو به لیوان مالیده بوده. اون دو لیوان هم به داخل ظرف شویی گذاشته شدن. زن در کابینت رو باز کرد. لیوان رو از گوشه چپ کابینت بیرون آورد کنار لیوان های دیگه گذاشت. آهی کشید و با خودش تکرار کرد. کسی که جای لبش اینجا مونده لب های باریک بی حالتی داشته. هفت دقیقه بعد زن با لب های روژِی روی لیوان های چیده شده روی کابینت رو لمس می کنه. هفت شب همان روز مرد در کابینت رو باز می کنه. و با تعجب از زن می پرسه. لیوان ها رو نشستی؟ زن با لیوان رژی. به سمت ظرف شویی میره و زیر شیر آب لیوان رو پاک می کنه از جای لب های نازک . + نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 21:32 توسط نیلوفر دربندی |
دارم توی تب می سوزم. تو نگاهم می کنی. دارم غرق می شوم در فضای سیال خاطراتم. نگاه کن که در تب می سوزم. مثل زنی که رفت و سوخت تمام عکس های سفید پوشش در احساس ندامتی که خودش رج زده بود. دارم به نادر ابراهیمی، فکر می کنم. به حسین پناهی، به خودم که چطور اینقدر زود پیر شدم. نگاهم می کنی؟ به تو می گویم که دوست داشتن را فراموش کردی. به تو که لبخند می زنی، وقتی می خواهی دروغ بگویی، و تو چقدر قواعد خوب دروغ گفتن را از بحری. - هلیا از مرگ می ترسی؟ مرگ - که نمی نامد و آگاه نمی کند. حتی پارساترین مدعیان پارسایی را. ای قافله سالارسیاه که با شترهای سیاه و کجاوه های سیاه بر زمینه ی سرخ یک مخمل فرومانده یی! قاب چوبی بسیار مانده را از دیوار جدا کن! زمین، تشنه ی شکستن اجسام است. دراین غروب ابدی مخمل های سرخ، ماندگی و سکون، پیشگفتار پوسیدگی ست. هلیا درطریق تو تصویر آب های جوشان در پای قله های برفی، به خلوت بی عابران تشنه نشسته است. درطریق تو کلاغ های سیاه، گرد لاشه ی مجهولی می چرخند. در طریق تو اسبی با یال های سوخته فریاد می کشد، زنی هلندی برای زینت تابوت تو گل می فروشد. درطریق تو کوه ها پناهگاه آهوان سرگردان است، ومردی به جانب پرندگان تیر می اندازد. من این بازی دیدار در واپسین لحظه را دوست نمی دارم. احساس می کنم امروزدارد، بارورمی شود. این حس مرگبار در من وای تب، تب، چقدر این لحظه های کش دار مرطوب بی پایان است. امروز روز اول زمستان این سال نحس بود. من گریه می کنم. تو روی مرا با پتو می پوشانی. لبخند می زنی، ومن زیر پتو سرخی گونه هایم را پنهان می کنم. وقتی دلت می گیرد. هیچ آینه ای پاسخ درون تو نیست. من می رقصم روی این لبه تیز برنده. تو دورمی شوی. مرد: سردمه. نازی: خوب! برو زیر لحاف. من: صد لحاف هم کممه. نازی: آتیشو الو کونم؟ من: می دونی چیه نازی؟ تو سینه م قلبم داره یخ می زنه اون وقتش توی سرم، کوره روشن کردند. نگاهم کن. دروغ نمی گویم. این تب مرا می کشد آخر. باور نمی کنی. تو باور نمی کنی. این تب. این سوختن. چقدر پرده ها کثیف شده اند. چقدر دلم درد می کند. می ترسم. دارم در تب می سوزم. تو لبخند می زنی. من به نادر ابراهیمی، فکر می کنم. به حسین پناهی. + نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 19:13 توسط نیلوفر دربندی |
|