تبليغاتX
وهم سبز

وهم سبز

دوباره آمد سراغم، سعی کردم توجهی بهش نکنم. اما اون قوی تراز این حرف هاست. بهم قول داده توی کارام دخالت نکنه. الان روی مبل نشسته، و زل زده به من. باید بهش بی توجه بود. دیشب، قضیه بیمارستان رو براش تعریف کردم. اولش باورش نشد. اما وقتی جای بخیه هارو دیدید. کلی گریه کرد. و خوشحال شد، که منو سالم می بینه. اونم مثل بقیه آدما داره خوب وبا لذت ظاهر زیبای من رو تماشا می کنه. سرم از حرف هاش پره می گفت نباید این موضوع رو بنویسم. ولی این وب لاگ خودمه هر چی بخوام می نویسم. به هیچ کس هم مر بوط نیست. سعی کرد به بهونه برگشتن اون سگ وحشی جلوی نوشتنم رو بگیره، اما من منتظرشم. تا جسدم رو بزارم رو دستش. تا دیگه از این غلط ها نکنه.

- عزیزم من تنهات نمی زارم بی خیال شو

- برو بشین سر جات. گفتم دخالت نکن.

- من می ترسم. مطمئن هستم بد می شه.

- اذیت نکن. حالم دیگه داره از این طرز فکر بو گندو به هم می خوره. تو اگه آدم بودی نمی زاشتی بری.

- تو خودت خواستی نباشم. یادت نیست. گفتی ولت کنم. گفتی حالت خوبه، گفتی هیچ وقت بهتر از این نبوده.

- که چی به تو ربطی نداره یا ساکت شو یا گم شو بیرون.

- نه می شینم رو مبل ولی

- اگه قرار توی این اتاق بشینی. پس ساکت شو.

 

 

 

جمه، هفته اول آباران

 

- من کاری نکردم که بترسم. ولی نباید رات می دادم.

- خفه شو.

- آی، ولم کن.

- باشه. ولت می کنم.

 

ظهر

 

صدای جیغ خودم رو توی سرم می شنیدم. دهنم رو با جورابم بسته بود. من ترسیده بودم. این دفعه مثل دفعه های قبل به یک مشت و لگد ختم نشد. موهام رو پیچوند توی دستش و منو کشوند. توی حمام. من توی وانم داره از دماغم خون میاد. ترسیدم. خواستم بلند بشم. که آینه رو شکست. از صدای شکستن آینه خودم رو مچاله کردم. گوشه وان. شیر آب داغ رو باز کرد. دستم رو گرفت. پیچوند، وبا تکه آینه ای که دستش رو بریده بود کشید روی دستم. خونم مثل فواره پاشید روی دیوار. روی سینم. روی رونم. و مشت های محکم به صورت نحیف من. رفت من بی حال شده بودم. داغی آب رو حس نمی کردم. چشم هام رو بستم. و یاد نقاشی های فرانسیس بیکن افتادم. و یاد اون پلان ازفیلم، آخرین تانگو در پاریس وقتی وان ودیوار ها پر بود. از لکه های خون. نمی دونم چرا دلم خواست زنده بمونم. از وان خودم رو انداختم بیرون. نمی تونستم بلند بشم. خودم رو می کشیدم روی زمین و خون من امضاء می کرد. این تنهایی سر کش رو. در ورودی باز بود. اون باز گذاشته بود. خودم رو رسوندم به پاگرد واز حال رفتم. وقتی بیدار شدم. توی بیمارستان بودم و پسر همسایه که قبلا ارادت خودش رو به من اعلام کرده بود. بالای سرم بود. ازش خجالت کشیدم، حاضر بودم هر کسی توی اون وضع منو. ببینه اما اون نه، به این که چی راجع به من فکر می کنه، اهمیت ندادم. فقط با لبخندش لیوان آب پرتقال رو به من داد. و گفت نگرانمه. و پلیس ها می خوان با من حرف بزنن. من به پلیس ها گفتم حرفی واسه گفتن ندارم. توی این سه ماه جرات نکرده حتی به من زنگ بزنه. همین جا اعلام می کنم. منتظرشم تا خونش رو سر بکشم.

- میری در رو باز کنی.

- کیه؟

- سلام. دستم بنده خودت یه قهوه بریز بخور.

- راست می گه قضیه رو نوشتی.

- بله. تو هم حق نداری دخالت کنی.

- روانی اون همین رو می خواد منتظره.

- منم منتظرشم. بد جور هم منتظرشم.

- که چی اگه می خوای باز بهت توهین کنه خودت می دونی.

- شما ها نمی فهمید. رهام کنید بزارید زهر خودم رو بریزم.

- قرص هات رو خوردی؟

- دفعه پیش، خودت اسرار داشتی نخورم.

- من حاضرم تو دیگه منو نبینی ولی حالت بد نشه.

- نگران نباش، من حواسم به خودم هست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 9:49 توسط نیلوفر دربندی |


- من نقاشی های محمد سیاه قلم رو دوست دارم. خیلی زیاد یه تخیل، و خلاقیت عجیبی. ... اه بازم زنگ زد، ولش کن اصلا نباید جواب این آدم رو داد.

- مزاحمه؟

- دوست دارم بگم مزاحمه، یه مزاحمه متفاوت. از جمله های عجیبی استفاده می کنه. احساس می کنم با این کارش می خواد. من رو دچار خودش بکنه.

- یعنی مریضه؟

- نه. فکر نمی کنم. بیشتر شاعره، مثلا درست وقتی که عصبانیت می کنه. یه جمله میگه . و تو چاره ای جز سکوت نداری. احساساتی نیست. اگر یک لحظه فکر می کردم احساسی دیگه جوابش رو نمی دادم. نمی دونم. دیونس.

- پس عاشق شدی. چه جوری تا اینجا کشوندت؟

- وسوسم کرد. زنگ زدم با دعوا که لطفا دیگه نه تماس بگیرید، نه پیام بدین. که گفت این جوری فکر نکنید ضرر می کنید. من هم داشتم. به یه جواب حسابی فکر می کردم. که یهو گوشی قطع شد. تماس گرفتم، گفت در دسترس نیست. درست وقتی فکر کردم. دیگه زنگ نمی زنه، زنگ زد وگفت. خوب می گفتید. منم عصبانی شدم و گفتم وقت ندارم به کسی توهین کنم. واجازه هم نمی دم کسی به من توهین کنه. قطع کردم. چند ساعتی زنگ نزد. بعد یه پیام داد. یه شعر از فروغ که من دیوانه وار دوستش دارم. نمی دونم چرا فکر می کنم منو می شناسه، علاقه هام رو، و عکس العمل هام رو. تو باشی مسخ کسی که قبل از تو رفتاری که منتظرشی انجام بده نمی شی.

- دیونه ای ول کن بابا.

- اعصابم خورده گیر یه آدم بچه افتادم. که فکر می کنه عقل کله. خسته ام حوصله ندارم به مشکلاتم فکر کنم. مثل خر توی گل گیر افتادم. دلم می خواد چشمام رو ببندم و به زمین و زمان

- چته. الان داشتی. از یه اتفاق جالب حرف می زدی. اصلا اینجایی.

- فقط کافیه نقاشی هاش رو ببینی. مسخ میشی، یه روح سرگردان تورو درگیر می کنه.

- من، نگرانتم.

- نگران. برای چی؟ من خوبم. فقط درگیر خودم شدم. تو فیلم مرثیه ای بریک رویا رو دیدی. حالم اون جوره.

- نه ندیدم. ولی حتما یه راهی داره واسه خلاص شدن. گوشیت داره زنگ می خوره.

- بفرمایید. شما دارید من رو به جایی می کشونید، که بهتون بی احترامی کنم همین رو می خواید. ببنید من حوصله خودم رو هم ندارم. اگر منو به حال خودم بزارید ممنون می شم.

- گوشیت رو خاموش کن.

- اگه فقط نقاشی هاش رو ببینی. اون تو سال 822 ه. ق زندگی می کرده. ولی من درگیری روح خودم، توی این زمان رو تو نقاشی هاش می بینم.

- به من نشون بده.

- چرا زنگ نزد.

- تو همین الان داشتی التماس می کردی زنگ نزنه. روانی، گوشیت خاموشه.

- آه. یادم نبود.

با خودت چی کار کردی. گوشیت داره زنگ می زنه.

- سلام. شما باز کاره خودتون رو کردید لطفا دیگه زنگ نزنید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 13:3 توسط نیلوفر دربندی |


- چقدر دلم گرفته، احساس می کنم فشرده شدم توی یه جعبه خالی

- ... صدای آه ...

- صدای بوق آزاد

24ساعت بعد.

 

- هر چی شماره رو می گیرم کسی بر نمی داره شما ازش خبری ندارید؟

- راستش، چی بگم. به خونه دوستاش زنگ زدین؟

- بله به دوسه جا زنگ زدم. اما خبری نداشتن. بد جور نگرانم.

- وای تورخدا خبری شد با من تماس بگیرید. البته خودم هم تماس می گیرم.

- ببخشید، شما رو هم نگران کردم.

- نه اشکالی نداره، من نگران بودم.

- مزاحم شدم. کاری ندارید.

- نه خدا حافظ.

- خداحافظ

- حالا باید از کجا شروع کنم. اول باید برم از بانک پول بگیرم. وای نه. کارتم. لعنت به این حواس جمع

 

 

24ساعت بعد.

 

ماشین قرمز پیچید توی خیابون اصلی. اولین موردی رو که دید زد روی ترمز، شیشه رو داد پایین وبعد از صاف کردن صداش.

- بیا بالا خوش می گذره.

صدای بسته شدن درماشین. من رو به خودم آورد.

- ببخشید. من پیاده می شم.

- بله، هنوز که اول راهیم.

- من پیاده می شم.

- هر جور میلتونه. حداقل شمارم رو بگیرید. هر موقع از شب زنگ بزنید من در خدمتم.

- مرسی. اهلش نیستم. خجالت بکشید آقا. دستت رو بکش. مرد تیکه آشغال. بزن کنار.

 

 

24ساعت بعد.

 

- به نظر تو چی کار کنم؟

- کلید که داری. برو خونه تو کمدی جایی قایم شو سر بزنگا بپر بیرون.

- چه جوری. من طاقت ندارم فکرش رو بکنم. چه برسه با چشمام ببینم.

- از بس دیونه و خنگی.طاقت چی. این جورموقعا آدم طاقت پیدا می کنه.

- به نظر تو الان کجاست؟ نگرانشم.

- توی جیب من. خری. خاک برسرت، اون نمی زاره بهش بد بگزره.

 

24ساعت بعد.

نه. غروب روز قبل.

 

- بگو دروغ می گی؟ مگه می شه. دکترا چی گفتن؟

- هر کدوم یه چیزی گفتن. مثلا اگر تو بغل کسی دیدمش نباید تعجب کنم. یا اگر منو نشناخت. یا بد رفتاری کرد. تازه می فهمم. چرا رفته.

- می دونی، من از همون اول شک کرده بودم. ولی به خاطر تو چیزی نگفتم. ترسیدم ناراحت بشی.

- تو اولین کسی نیستی که این حرف رو می زنه. نمی دونم چرا هرکی به من می رسه میگه که شک کرده بوده. حالم دیگه داره بهم می خوره.

صدای بوق آزاد.

 

 

24ساعت بعد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386 21:58 توسط نیلوفر دربندی |


این روزهای سرد را معنی می کنم. شاید لحظه ای باور کنی که من خودم هستم. گرچه این حس مرگ، در من دارد خوب پا می گیرد. کم حوصله شده ام. وچقدرسرد.

هم رنگ این روزها از کنار برگ ریزان پاییز گذشتم. و هیچ نگاهی از سر هیجان به رنگ های گرم برگ ها نکردم.

 من می ترسم از مهربان بودن. می ترسم از عشق ورزیدن. از دوست داشتن ودوست داشته شدن. واین برای من که روزی کنارهراثری از خودم با غرور می نوشتم. برای دوست داشتن دو قلب لازم است. قلبی که دوست بدارد وقلبی ... دیگر مهم نیست٬ این شعر حتی نمی خواهم دیگر به زبان بیاورم، این لحظه های ناب دوست داشته شدن را.

منتظرلینک قبرستان هستم. دراین روزهای سرد عجیب هوس کرده ام به سروی سرکش و سرد خیره شوم. افسوس سروها همه مرده اند. شعرهای گذشته در من مرور می شوند. ومن که جز رجز خوانی برای خودم چیزی بلد نیستم، تا این روزهای سرد را بگذرانم. مرور می شوم. و به قطع ریشه خاکی بارور خودم، فکر می کنم.

 ومن پرم از دردهای مرگ بار و چاقو نوازش خوبی است. برای دست هایی که دروغ می گویند. ودروغ می شنوند...

 

به دردهای درونم فکر می کنم

دلم گرفته

کلاغ های ذهنم فرو می روند در خمیازه کش دار باد

من یادم رفته بخندم

امروزصبح فکر می کردم موشی در من مرده

در بطن من

اگر موشی را آبستن باشم.

 

با بالهای کوچک زار می زنم

باد هو هو کشان گیسوان مرا به رقص می برد

اینجا همیشه شب است

خورشید را بلعیده ام؟

ماه آبستن موش است

کلاغ ها در عبور گیج خود

باد را در قفس گیسوان من زندانی می کنند

و درد موشی را در من بارور می کند

من موش را زندگی می کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 18:5 توسط نیلوفر دربندی |


از این بختکی که روی من افتاده هیچ اطلاع منطقیی ندارم. اصلا نمی دونم، می تونم، باورش کنم یا نه. دیشب با یه احساس متفاوت توی خواب دست و پا می زدم.

دارم تمرین می کنم. دیگه به تنهایی خودم فکر نکنم. در حال حاضر مهم ترین موضوع برای من، صعود کردنه. دیروز مسابقه انتخابی بلدرینگ تهران بود. مقام خاصی نیاوردم. اما تجربه جالبی بود. احساس می کنم. سنگ نوردی مثل گلوبولهای سفید خون من برام مهمه ومن چقدر دلم می خواد قوی باشم.

ورزش عجیبیه. بهت یاد میده دست از سر دلبستگی های وقت گیر و ناچیز برداری، وبه یک چیز بالاتر وانتظار بالاتر از خودت فکر کنی.

اینکه مدام با مرگ دسته وپنجه نرم می کنی، از خاصیت جالب این ورزش به حساب میاد. من دیوانه وار سنگ نوردی رو دوست دارم. داره جای از دست رفته هام رو برام پر می کنه.

بین مغرور بودن ونبودن موندم. اگه توی سنگ نوردی مغرور بشی کله پا میشی. اما اگه توی عشق هم مقرور نباشی کله پا میشی. حالم از زندگی واین رقابت ها بهم می خوره. درست زمانی که فکر می کنم حالم بهتره از نمی دونم کجای فضای اطرافم فشرده میشم.

البته این نمی تونه جلوی صعود من رو بگیره.

باید توی اولین فرصت فرود رو یاد بگیرم.

پ-ن. بلدرینگ یکی از شاخه های ورزش سنگ نوردی است. به طور ساده سنگ نوردی کوتاه وقدرتی. حدود سه یا چهار ساله که توی ایران داره جدی تر روش مانور داده میشه.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 22:27 توسط نیلوفر دربندی |


وقتی خودم را اسیر لحظه های دلتنگی می بینم. به تو فکر می کنم. به تو که نیستی. به تو که نخواستم باشی، وکشتم تمام تورا در خودم. نگاه کن، دیگر نیستی، ومن از تو رویا ساختم .

رویایی شیرین که پر کند این لحظه های کشدار مرگ را، شاید اگر می گذاشتم، در دلم جان بگیری الان تو هم قداست این عشق را زیر پایت لگد می کردی.

هیچ کس نفهمید، که من از عشق چه می خواستم، و هر که خود را متفاوت می دید. با تیزی وحشت بار عشق دروغش مرا زخمی کرد. واین لاشه بد بو که روی دست من مانده من هستم.

حالا تو خاطرهای بیش نیستی، خاطره ای که هر روز که می گذرد. مرا تنها تر می سازد. تورا بارور کردم از عشقم ونفهمیدی، این درد بد خیم چگونه مرا تمام کرد.

ماه خرداد این سال نحس بود. سالی که آرزو می کنم، زود تر بمیرد سال مرگبارهشتادوشش.

من سرگردان خیابان کریم خان زند بودم. وغریبه ای که آن روز فکر میکردم آشنای دوست داشتنی من است بامن بود. او آن طرف خیابان کاری را انجام میداد. ومن سر خوش قدم میزدم تا کار مهم غریبه تمام شود.

پنجابی کرم تن کرده بودم. با یک روسری کلاقه ای زرشکی، تو از دور می آمدی، ونگاهت از روی من کم نمی شد. پیراهن زرشکی چهار خانه ای به تن داشتی با خط های لاغر آبی وخط زرشکی پیراهنت مرا میخکوب خودش کرد. شلوار و کفش و کیفت سیاه بود. و موهای پریشانت نگاهم را به سمت صورتت کشید. صورت تو زیبا بود. با چشمهای میشی و لبخند قشنگی که این رویای سرد را شروع کرد. به من نگاه می کردی آن روز زیبا تر شده بودم. وتو این را فهمیدی به سمت من آمدی جز طنین جمله دو کلمه ای تو از صدایت چیزی ندارم.

گفتی سلام خانوم میش ...، ومن قطع کردم صدایت را، که نه خیر آقا واز کنار تو رد شدم. سنگینی نگاهت که مرا بدرقه می کرد. هنوز اندام وحشی مرا فشار می دهد. تو دنبال من آمدی زمان سنگین با نگاه تو، وجمله هایی که شاید در ذهن تو می گذشت. تا این من سر گردان سرکش را رام نگاه مهربانت کند. جمله ای به زبان نیاوردی، اما من می شنیدم که در دلت تمرین می کردی. تو نزدیک شدی و خواستی چیزی بگویی که من دهانت را بستم، با این جمله لعنتی که ای کاش از دهانم خارج نمی شد. آقا لطفا مزاحم نشوید. وتو ایستادی وکم رنگ شدن مرا دیدی.

برای تو نوشتم که میدانم اگر شروع می شدی بد جور مرا عذاب میدادی. اما شب های سرد، غم بار، من با خیال تو صبح می شود...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 13:19 توسط نیلوفر دربندی |


سایه های بلند در روز کوتاه مرگ

خورشید را از قطعه بلوری احساسش به دست های سرد درد

می تاباند.

من نگاه می کنم جهان سرخ را

و پنجرهای سرخ به روی چشمان جستجوگرم

چون پرده ای حریرمرا ازواقعیت تو دور می کند

به دست های تو محتاجم

اگرچه سرد اگر چه پر تاول

مرا میان پنجره ها مثل رقص پردهای در باد رها می کنی

به سایه کوتاه

به اتفاقی که همین حالا رقم خورد

وخطی که از افق به پیشانی تحمیل می شود

روزهای کوتاه

روزهای سر در گم

روزهای بی سر

تورا باور دارم ای پرده سرخ ومن آخرین دم را بی بازدم

در سایه بلند به چشم می نشانم.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 15:55 توسط نیلوفر دربندی |


او پنجره هایش را بست

بوی تعفن، فضای خانه را برای متولد شدن کرم ها مناسب می کرد

او آبستن کرم بود.

.....

"کودکان بی سر برای مادران سرد"

این آواز کولی ماه مرده ای است.

باور می کنم

اعتراف می کنم

فضای قلبم برای متولد شدن تو مناسب است.

انگار که جزئی از من در حضور این جسد متعفن می شود

ودستهایی که گرم بود این تندیس یخی را صیغل می دهد

من کولی رنگ رنگ قصه های توام

شروع می شوم اما سیاهی بالهایم

به هیچ خانه ای نمی رسد

و ماه نمایش خوبی است

برای پایان قصه ای که

پنجره هایش می میرد.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 20:5 توسط نیلوفر دربندی |


اصلا بی خیال خواب خوش،بی خیال لحظه های ناب عاشقی ترجیح میدم سکوت کنم.

زمستان با نگاه سردش من رو مسخ می کنه.

و کسی که در من مرده خاطره هام رو به یادم میاره خاطره های کپک زده .

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 19:16 توسط نیلوفر دربندی |


این روزها خواب های آشفته می بینم. عذاب آور بودنش به خاطر همراهی اونا در تمام لحظه هاست. من صبح ها با کلافگی بیدار میشم.

و خوابی که دیدم. تا شب رهام نمی کنه. فکر کردم٬ اگر بنویسم.آروم بشم اما نه دیشب یه خواب جدید دیدم. فضاش فرق می کرد. اما دیونه کننده بود.  به نظر شما چی کار کنم ؟

چطور از دست این خواب های آشفته خلاص بشم؟

من سرم به کار خودم بود. آروم بودم اما یه روح نا آرام توی من متولد شد. و امونم رو بریده چه کار باید بکنم. خسته شده ام خیلی خسته ام. دلم یه خواب آروم و بی دغدغه می خواد. خسته ام...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 12:8 توسط نیلوفر دربندی |


سرد بود اما دیگه نمی لرزیدم .اول از سینه هام شروع کرد.نمیدونم چرا شاید چون برجسته بود.گرمای دستش رو حس می کردم. دیگه سردم نبود٬ داشتم گرم می شدم.اشکهام رو نمی دید. نمی خواست ببینه٬ داشت کارش رو می کرد. سکوت سنگین اتاق رو٬ با جمله ای که هی تکرار میکرد. می شکست.می گفت چراناله نمی کنی چرا نمی لرزی،و صداش بلند تر می شد.فریاد می زد یه چیزی بگو، داد بزن، موهام توی دستش. دست وپام رو بسته بود. حس کردم٬ عصبانیش کردم .

روی شکمم بود. دست خودم نبود. تکون شدیدی خوردم و گرم شدم. خودم هم تعجب کرده بودم. چرا نمی تونم حتی دهنم رو باز کنم.

اشکام یکریز از چشم هام می ریخت. سمت نگاهش رو تشخیص می دادم. نمی خواست از حال برم. مدام صورتم رو با دست هاش فشار می داد.

دستش لای پای من. من می سوختم از گرما، اما صدام در نمی یومد. پاهام رو فشار می داد. ومن دیگه سردی اتاق رو حس نمی کردم. فقط لرزش خفیفی رهام نمی کرد. روی ساق پای من. حس کردم دارم سرد می شم.

وقتی انگشت های پام رو لمس می کرد. من حسشون نمی کردم. فقط دستاش دیگه گرم نبود.مدام تکرار می کرد چرا داد نمی زنی، بلند شد٬نگاهم کرد.موهام رو توی دستش پیچوند. به زور چشم هام رو باز نگه داشته بودم. خیره نگاهم کرد. وبا عصبانیت رهام کرد .

سعی می کردم چشم هام رو نبندم. در اتاق که باز شد. نور شدیدی چشم هام رو زد. آخرین چیزی که دیدم ویادمه لباسم بود. توی دست هاش در حالی که می لرزید. چاقو رو پاک می کرد. بعد از اون فریاد من دیگه چیزی حس نکردم.

هنوز صداش تو گوشمه ،داد می زد تو مثل زنای دیگه نبودی، ومن سردم شد . توی اون اتاق تاریک...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 12:7 توسط نیلوفر دربندی |


نورمن مانا Norman Manea در سال 1936در رومانی به دنیا آمد. در سال 1941 به یک اردوگاه جمعی اسرا در اوکراین تبعید شد. او مدرس ادبیات بود و چندین مجموعه داستان کوتاه، و رمان از او در رومانی منتشر شده. ترجمه یکی از آنها تحت عنوان Proust Le Thede درسال 1990 درفرانسه به چاپ رسید. داستانی که پیش رو دارید ازشماره 9 فصلنامه SERPENT A PLUMES LE پاییز1990 ترجمه شده است.

 

همراه سربازهابه طرف جاهایی که ما را اسیر کردند٬ برمی گشتیم، ماه ها در این یا آن روستا زندگی می کردیم. بچه ها. آدم های ناشناس. ترجیح می دادیم که با کسی سروکار نداشته باشیم. ما در اتاقی سکونت داشتیم و غریبه ها دراتاقی دیگر، بین اتاق ها راهروهایی بود پوشیده از کاشی های رنگی. درسکوت لحظه هام به کاشی ها نگاه می کردم. و همین طور به ناخنهای کثیفم که در گوشت تنم پیدا بودند. مدت زیادی رنگ ها را تماشا می کردم. اما چیزی برای درگیرشدن پیدا نمی کردم. بنابراین یک روز ممکن بود اتفاق بدی بیفتد.

بازی بچه ها در حیاط هیجان انگیزتر و جذاب تر از دفعات قبل شده بود. با این حال با آنها دعوا کردم، بعد آنها دنبالم کردند. وقتی که از رودخانه رد شدم و فهمیدند که دیگر نمی توانند مرا بگیرند، با صدای بلند لقبم را فریاد زدند. شاید هم لقب مرا نمی دانستند. اما هر بار به طرف آنها می رفتم با مصیبت مواجه می شدم. برای اینکه آنها معنی لقبم را نمی دانستند. و وقتی آن را فریاد کردند. ودیگر نمی توانستند مرابگیرند.

تیله کوچک را از زمین برداشتم. با چشمهای پراز اشک که قطع نمی شد، نگاه می کردم به دنیای محو اطرافم. رنگ کاشی ها می رقصیدند. سبز، قرمز، سبز، سیاه. تیله کوچک بی رحمانه دزدیده شده بود.

دخترک از حال رفت. او افتاده بود. بی حال و رنگ پریده. اما من رنگ پریده تر بودم. کتک می خوردم، اما احساس نمی کردم. می دانستم که می خواهند مرا وادار کنند تا کارهای بدم را تکرار کنم. اما من آن طور که به خودم قول داده بودم، نتوانسته بودم کار بدی نکنم و از بدی ها نجات پیدا کنم. تقاص فرار و همه کارهایی که کرده بودم، از بین بردن حسادتم و خلاص شدن از دست حسادت بود.

من کمین می کردم. تا جایی که توان داشتم. و نقشه می کشیدم. هر بار شیطنت خودم را از دست حسادت و تنهایی خلاص می کردم. نه٬ شیطنت نه، شاید چیزدیگری. شاید نا امیدی.

بعد از زخمی کردن دخترک می ترسیدم و می دانستم که آنها را از دست دهم. حتی دیگر نمی توانستم به برگشتن امیدوار باشم. جایی برای من نبود و خوبی و بدی وجودم را فشارمی داد.

خیلی زود پنجره ها پر از آبی های رنگ رنگ شد. آبی ها آرامش سیال و نفس گیری را درفضا پخش می کرد. شب، بین میله های بافتنی وعینک ها، زندانی بودم. آبی ها خیلی زود رنگ شب به خود می گرفتند. سرم را بین دستهام می گرفتم و خودم را یک پیرمرد می دیدم.وقتی به اندازه کافی به آبی ها،عینک ها،روی تختخواب و پارچه کشباف خیره می شدم، چشمهایم را می بستم و خودم را با خوابیدن و بیدار شدن و یک روز نو را شروع کردن فریب می دادم. بی خبرازهمه، شیطنت ها، سروصدا و شادی عذاب آور بیرون را زیر میز دنبال می کردم. آن وقت می دانستم که می توانم با آرامش انتظار بکشم.

دخترک قسم خورده بود که من دیگر آن کار را نمی کنم. وقتی که برای اولین بارغافلگیرم کرد، فکر می کردم فقط دلسوزانه، مو هایم را نوازش می کند. آنقدر دررویای نوازش او غرق شده بودم و گیج می خوردم که خیلی دیر یادم آمد که اتفاق آن طور که من فکر می کنم٬ نبود. و فقط می توانم او را با دلسوزی دوست داشته باشم. من غافلگیر شده بودم واین فکر مرا رها نمی کرد و می دانستم باز هم غافلگیر می شوم. اما نمی دانستم کی مرا دوباره غافلگیر می کند. و نمی دانستم دوباره او را با لبخند می بینم یا غمی که من به او داده بودم٬ با آن رفتار نا معقول حقیرانه٬ که خودم را مستحقش می دانستم. او آن طورکه من می خواستم با لبخند غم بارش مرا مغلوب نکرده بود. بلکه تسخیرکرده بود.فرصت نداشت و ناتوان بود. اما مرا خیلی دوست داشت. خیلی زیاد. نمی دانم فکر اینکه از سر دلسوزی به من لبخند زد یا با درایت. و شاید او باعث این غم بزرگ در من شده بود. به هر حال ممکن بود این طور باشد. امابه خودش گفت، به خودش و به من گفت، و من شنیدم (( چند سال بعد این بچه مرا مغلوب می کند )).

 احساس خفگی می کردم. دستهایم را تکان می دادم. از این بابت نگران بودم که شاید آنها فکر می کردند من شوخی می کنم. حتی من بلند فریاد می زدم که شنا بلدنیستم. من شنا کردن بلد نبودم.

بین بدی و خوبی خودم، جایی برای من نبود. کلاف ها از بین نمی رفتند. وقتی یکی کم می شد،کلاف دیگری اضافه می شد. گنده ها٬ کوچولوها، گردها، ریزها. نمی توانستم کم شدن آنها را تحمل کنم. وقتی آنها به دستکش،شال گردن و آستین تبدیل می شدند٬ نمی توانستم به این شکل ببینمشان. من آنها را به همان شکل احتیاج داشتم. کنار خودم با همان شکل اول. آنها رنگی نبودند. آنها رنگ باخته بودند. پارچه بیرنگ، تیره، سنگین و بادوامی را می بافتند.

اولین بارفقط یکی از آنها را قایم کردم. او متوسط بود. و خوب جست و خیزمی کرد. اولین باری که مرا توی راهرو دید، تعجب کرد. قرولند نکرد، کلاف را از من گرفت٬ و گفت آنها را سر جایشان بگذارم. مرا شگفت زده کرد.کلاف های رنگ باخته کاشی های رنگی را نوازش می کردند.

کمین کردم. ساکت و ظاهراً مخفی. به خاطر اینکه تنها باشم. و در راهرو زندگی کنم. تا از انعکاس شادیها در حیاط انتقام بگیرم. دومین بار هم کلافها را از من گرفت. سومین بار فریاد زد. و مرا تهدید کرد که اگر به این کار ادامه بدهم مرا می کشد. و متوجه شدم که این موضوع حقیقت ندارد و او دروغ می گفت.

وقتی ترجیح داد با قانون و بی قانونی راه مرا به طرف خودش ببندد، به کمین کلافهای رنگی نشستم. آنها به ندرت خودشان را نشان می دادند. آبی، قرمز. یک بار هم یک سبز را دیدم. من منتظر همان بودم. و او را با یک کلاف معمولی در جایی که به دقت انتخاب کرده بودم٬ پنهان کردم. اولین روزی که دخترک نیامد٬ توی راهرو قدم می زدم٬ که صدایی به من گفت تا کلافها را بردارم. کلاف رنگی که از سه روز پیش گم شده بود و به خاطر آن، آن همه دعوا شده بود پیش من پیدا نشده بود. من با یک کلاف از پشم معمولی گیر افتادم. خطایی که زشت بود اما پذیرفتنی بود. چون آنها فقط دنبال کلاف رنگی می گشتند. فقط همان کلاف رنگی. کلافی که تزئین می کرد. و نقش را کامل می کرد. و بدون آن نمی شد کاری کرد. با نگاهی بی تفاوت کلاف را با پشیمانی و تحقیر برگرداندم. انگارهیچ وقت برای من اهمیتی نداشته. چند روز بعد کلاف رنگی در جایی که می خواستند قرار گرفت. روزهای زیادی را در جایی که از کلافهای سابق و کلافهای جدید اثری نبود گذراندم. و بعد از هماهنگی و همکاری آستینها و انگشتها، شال گردن های عجیب، پیراهن های ورزشی خصومت آمیز، جورابها و دستکش های بی مصرف به وجود می آمدند.

سروصدای عجیب، دوباره از حیاط شنیده می شد، گاهی می توانست خوشحالم کند. حضور دوباره کلافها با یکی از رنگها شروع شد. شادی زهرآلود، همراه با کینه جویی، باید اول منتظر کلافهای معمولی و متوسط باشم٬ تا بتوانم به خوشحال کردن خودم برسم. آنها خودشان را نشان می دادند و با غرور و سر افرازی کنار هم می ماندند. و بعد سر وصدای تحمل نکردنی حیاط بود. و زمزمه آرامبخش میلهای بافتنی. به خودم مسلط شده بودم و مغرور بودم٬ که دیگر نمی گذارم کلافها مرا فریب بدهند. غرورم به دلسوزی بدل می شد. و هیاهوی حیاط٬ بی اهمیت. قوی شده بودم. به بزرگ منشی ام اطمینان داشتم. با زحمت آن راپیدا کرده بودم. اما به آرامی آن را، پس ازفکر کردن و سنجیدن،سرجایش گذاشته بودم. با اصرار آن را نگه می داشتم. از ته دل و اصراری وحشیانه که برای خودم هم قابل تصور نبود. و با غرور یک تصمیم بزرگ و عمیق٬ دلم می خواست در را بشکنم ومثل یک دیوانه خودم را به بیرون پرت کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 10:32 توسط نیلوفر دربندی |


شاعر شدم نگاه کن

تکه تکه های گوشتم را ازمیان شیشه های

وجود تو بیرون می آورم

آفتاب گرم سرکش روی گل های سرخ رج زده

من اشتباه کردم،

من اشتباه کردم،

میان کشاکش بوسه های تو در لجن می افتی

وهی هم می زنم این کثافت شاعر را

آفتاب می شوم

می بارم از نور، از گرما، و گیس های نامریی بلندم

را با شانه های تو می آمیزم

مرا بکش ای سنگینی جاذبه

مرا مثل گناهی سرخ رج بزن

و زمین پاک را پر از کثافت شاعر کن

من دیگر عاشق نمی شوم و ذکر می شود

این جمله ترسان بی هویت

شاعر شدم نگاه کن

ببین که می میرم

وتکه های گوشت من زیبا، پرخون، منظم

وقتی که سیخ های "امشب شام گوشت تازه

کباب شده بخوریم" در آتش می سوزد

و دندان های نامنظم، زشت، زرد،

دندان های توگاز میزنند

و من حالا میان کثافت تو

هی هم می زنم این عشق خون آلود پر طپش را

شاعر می شوم شاعر شاعر...

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386 22:14 توسط نیلوفر دربندی |


موهای سرم داره بلندمیشه مثل چهارسال پیش این یعنی غصه های من،وقتی به خودم نگاه میکنم عکس هیچ کس توی مردمک چشم من پیدا نیست،هوا داره سرد میشه من خل شدم پریروز با خودم تصمیم گرفتم امسال رو بایه چترسیاه نه یه چتر قرمز بگذرونم موهای سرم رو میکشم تا زیر سنگینیشون گم بشم و نگاه چشمای مُرده ام رو نبینم.

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 0:24 توسط نیلوفر دربندی |


سلام

گیاه کوچک من در گلدان پر از آب خشک شد...!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386 23:24 توسط نیلوفر دربندی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



پیوندها

سلف پرتره
گرگ های سایه روشن
غزل پست مدرن
ریشه در آسمان
جنون جوانی
کانون وبلاگ های ادبی
نوری در اتاق زیر شیروانی
چنین گفت داداشکوچولو
دراتاقی از خودم
نقاشی های هما
خورشید خانوم
جهان به روایت من
دستم را بگیر
آراز
خداحافظ نازلی
سلام! ستاره ی از شب گریخته ی همروز من...
فاطمه گیلانی
گلو بالیست
من آرام آرامم
رقص موها بر آب
نامه های بی پاسخ
تکراربودن
کلاغها
ایگناسیو
گارسیا لورکا
دوست داشتن دست های تو
من و تنهایی هایم
لحظه های تنهاییم
همین که هست
انفرادی
OMA
روزگارم برخلاف آرزوهایم گذشت
حوض ماهی
داغ باران
من درختم
صعب روزی
بهار،پاییز،زمستان...فصل چهارم من نیست
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin