|
چشمهام رو میبندم. نگاه نمیکنم. دل شکسته ی من با هزار رویای به باد رفته دیگه نای جنگیدن نداره. برای چی باید بجنگه. واسه دل کوچیک تو؟ هه، پوزخند دردناکی بود. که کسی جز من تصاحبش نکنه؟ هه، فقط مال من باشه؟ یه روزی به من میگفتی آدم های توی دل تو، توی اتاق هایی هستند. که تو براشون ساختی. اگر دوره ی اون آدم تموم بشه در رو به روش قفل میکنی و میزاری اتاق و اون آدم رو غبار بگیره. تو استاد چیدن کلمات کنار همی. من ساده ی عاشق پیشه رو بگو که تویِ کویر خیال تو سرگردونم. خیلی پوست کلفت شدم. به خاطر تو بجنگم؟ تویی که از نابود کردن استعدادهای من لذت میبری؟ تویی که به موفقیت های من حسودی میکنی؟ تویی که ادعا، تزئین حرف هاته. چی میشه که یه آدم خودخواه دم از، از خودگذشتگی میزنه. خدای من، تو این همه پر رویی رو از کجا آوردی؟ مدت هاست که سکوت کردم. با کی باید حرف زد؟ . دلم گرفته. تو هم گم شدت رو پیدا کردی؟ من کجا وایسادم. دارم با خودم حرف میزنم. کدوم گم شده؟ اصلا گم شده راسته؟ دلم میخواد برم. تو بگو ؟ تو که گم شدت رو پیدا کردی. به من بگو من واسه کدوم سرزمینم. دلم برات تنگ شده. دلم برای خودم تنگ شده. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 19:20 توسط نیلوفر دربندی |
دارم لیزا جررارد گوش میکنم. این موسیقی مرگه منه منو میکشه و زنده میکنه. تجربه ی مرگ چیزه عجیبیه. و من سه بار مرده ام و دوباره به این زندگی نکبت برگشتم. دوباره همه چیز نو شده. لباس هام، قیافم، روزهام. سالی که نکوست از بهارش پیداست. قبولش دارم. کمی خوشحالم از اینکه دوباره میتونم کلاس های رقصم رو شروع کنم. و شاگردهام خوشحال تر از من. تصمیم گرفتم یه پاکت سیگار بکشم و همه گریه هامو بکنم و همه ی غصه هام رو دود کنم. خالی شدم اما دوباره سیگار شده بشکن خلوت من. شده کلید ورود من به اتاق خیالاتم. چقدر عجیبه این معشوقه ی قدیمی من که دوباره درِ دلم رو به روش باز کردم. حالا حالا ها از هیچ فرشته ای خبری نیست. پس زنده باد خیالات بافته شده ی من توی رقص دود سیگارم. + نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 21:31 توسط نیلوفر دربندی |
همه چیز از یک لجبازی شروع شد. این نوشته های یک قاتل است. دارم طرح یک قتل جدید را توی ذهن شلوغم جابجا میکنم. چطور باید به تو بفهمانم که دل یک قاتل هم گاهی میگیرد. تو خودت را با فریادهای سیاهی سر گرم میکنی. دلم میخواهد این زیباترین قتل زندگیم باشد. با خودم لج میکنم. دارم برای خودم اعتراف میکنم. داستان من نه سر دارد نه ته، اصلا هیچ چیز مهمی نیست. فقط اگر هنوز از زندگی خسته باشی کمی دل نازکت را با پنجه های دردناکش قلقک می دهد. دست هایم را به هم می مالم طوری که داغ می شود. به گردن تو فکر میکنم. هنوز درگیر توام. چشمهایم ریز شده، سرم درد می کند. اصلا به تو چه ربطی دارد. که ازاین زندگی نکبت سر در بیاوری. صدایم را توی گلویم خفه می کنم. خدای من خودش را در لخته های خون غافلگیر کرد. حالا تو از من بخواه کمی رحم داشته باشم. + نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 23:14 توسط نیلوفر دربندی |
دیگه تمومه. دارم دیونه میشم. خدایا این تصویر های وحشتناک کی از من جدا میشه. داشتم با خودم حرف میزدم. با نگاهم که یخ زده بود توی عشوه ی آینه. مدام به چاقو فکر میکنم. باورت نمیشه. داشت حرف میزد. گردن باریک و بلندش سفید تر از همیشه بود. کنار در آشپزخانه روی صندلی سفید پلاستیکی نشسته بود و داشت حرف میزد. موهاش ریخته بود روی شونه هاش. فکرشم نمیتونی بکنی. یه لحظه نگاهم به سمت آشپزخانه چرخید. به چاقو فکر میکردم. به اینکه بلند بشم و چاقو رو بیارم و به خون داغش برسم. یهو یاد بچه ی کو چیکش افتادم. سعی کردم حواسم رو پرت کنم. دوباره محو نگاهش شدم. بعد فکر کردم. چمه چرا اینقدر جنون داره وجودم رو میخوره. نگاه کن تمام تنم مثل یه تیکه نون بیات شده، کپک زدم. دلم میخواد خودم رو خلاص کنم. چی شد که این جوری شد. تو بگو؟ این قصه ی تلخ از کجا شروع شد؟ دارم خودم رو با ضربه های دردناک به صورت نحیفم سرگرم میکنم. + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 21:18 توسط نیلوفر دربندی |
این زندگی من است. چیزی نمی شود گفت. با من باش. با من که چشمهایم را خورشید به اسارت برده. کوچک که بودم همیشه به خورشید زل میزدم. وبعد جهان من نقره ای می شد. خدا میداند چفدر عاشق این بازی بودم. انگار در لحظه های نقره ای چشمهایم چیز هایی را میدیدم که مرادیوانه تکرار این بازی می کرد. ومادرم همیشه مرا منع می کرد از این عشق بازی با خورشید. می گفت آخر تو کور می شوی. کور نشدم اما چشمهایم رنگ باخت. تو، وقتی به خورشید زل میزنم. عاشقم می شوی ومن از داغی نگاهم به سردی دست هایم پناه می برم. آه، این علاج سردی همیشگی اندام من است. همیشه سردم، انگار یک زمستان خاکستری طولانی سراسر وجودم را گرفته. نگاهم کن. حالا بزرگ شده ام. دریغ از خورشید داغی که مرا به خیال نمناک جهان سردم ببرد. حالا ساختمان های بزرگ حتی آسمان آبی صبح های مرا هم ازمن گرفته. دیگر وقتی بیدار می شوم، آسمان نگاهم نمی کند. حالا خانه های سرگیجه، آوار می شود، روی سرم. چشمهای من جستجو گر نگاهی نیست. + نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 20:33 توسط نیلوفر دربندی |
من داشتم می دویدم. و کوچه دراز شده بود. انگار تصمیم گرفته بود تموم نشه. برف می بارید نه سفید. خاکستری. من ترسیده بودم. فقط یه دروغ کوچولو اونوقت همه چیز تموم میشه تو میری کنار بخاری. تو با یه چای داغ همه چیز رو فراموش می کنی، فقط یه دروغ کوچولو. این جمله لعنتی مدام سرم رو فشار میداد. بوی ماهی مونده میومد. بوی ضخم. بوی مرگ. برف می بارید و من می دویدم.. با نفس های بی فایده. به در که رسیدم. دسته کلیدم رو توی دستم داشتم، با انگشت های یخ زده. خدا میدونه چطور در رو باز کردم. یه نفس عمیق. به در راهرو که رسیدم چراغ حال روشن بود. صدایی نمی یومد. پس یعنی کسی خونه نیست. با آرامش در رو باز کردم. همه چیز تموم شده بود. این خونه ی من نبود. خونه سرد بود. مدلش هم یه شکل دیگه بود. گوش ماهی های من هیچ کجا نبودن. من در رو باز کردم من تو خونه بودم تو خونه ای که واسه ی من نبود. همه چیز تکرار شد. من داشتم می دویدم. و کوچه دراز شده بود. انگار تصمیم گرفته بود تموم نشه. - صبر کن. - دیگه نمی تونم صبر کنم. - به من نگاه کن. - نگاهت نمی کنم. - از من میترسی؟ - ولم کن بزار برم تو خونه. - از من بترس. - ولم کن یخ زدم. - از من بترس. - دیونه نگاه کن سرده. دارم یخ میزنم. - بزار یخ بزنی همین جا پشت در دسته کلید توی دستمه به دستم فشار میاره. داره برف میاد من می ترسم. هیچ کس نیست. هیچ کس منتظر من نیست. من تنها هستم. بزار یخ بزنم. دل هیچ کس نمیگیره اگه من نباشم. بزار آروم خاکستری برف روم رو بپوشونه. بزار حس کنم سردییش رو. دارم سیاه میشم. فردا من یه سایه هستم. - به من نگاه کن. به من که چشم هایم را دو خالی سیاه اسیر کرده. - به برف که دیوانه ی باریدین است. - دارم بزرگ میشوم. دارم خودم را حس می کنم. سراسیمه، سر سخت. - برای بازی دیگر وقتی نیست. - برای کودکانه خندیدن. - این شعر نیست. - چقدر خسته. چقدر سردرگم. - به هیچ پایبندی - مثل خط خطی های سیاه که پاک می شوند از سفیدی کاغذ. داری یادمی گیری مرده گی رو دختر. + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 22:19 توسط نیلوفر دربندی |
از خواب که بیدار شد، دستهاش رو روی بازو هاش گذاشت. و خودش رو جمع کرد. یه پیراهن صدفی مخصوص خواب تنش بود. بلند شد. به گوشه ی اتاق خواب رفت، و در حالی که پاهاش رو توی بغلش جمع کرده بود. و سرش رو به دیوار تکیه داده بود. کلمات نا معلومی رو زمزمه می کرد. موهای بلند مشکیش قسمتی از صورتش رو پوشنده بود. رنگش پریده بود. و لبهای خشکش آروم تکون می خورد. اومد به اتاق خواب. - سلام کی بیدار شدی؟ - ... - چیزی خوردی؟ - ... - چرا حرف نمیزنی؟ هنوز با من قهری؟ بدون اینکه منتظر جواب باشه. به سمت حمام رفت صدای آب و نگاهش از توی آینه. بخارآب نگاهش رو محو کرد. - یه سوپرایز برات دارم. اول حمام بعد بهت می گم. باشه؟ - ... به سمت من اومد. دستم رو که بازوم رو فشار می داد، گرفت و با یک حرکت از روی زمین بلندم کرد. من انگار روی پاهای خودم نبودم. و دستم رو که می کشید، یادم می افتاد باید راه برم. لباسم رو درآورد. و من رو به سمت وان هدایت کرد. دیگه یادم اومد باید پام رو بلند کنم. و بزارم توی وان بعد اون یکی پام رو دنبالش بزارم توی وان. آروم بشنیم. و اون دیگه خودش میدونه چه کار کنه. - نگاهم نمی کنی؟ عزیزم این روزها تموم میشه. بهت قول میدم. موهاش رو کنار زد زیرهردوتا چشمهاش کبود بود. و از سمت چپ سرش، کمی خون خشک شده تا گوشه چشمش مالیده بود. لیف رو برداشت و آروم به دستهاش مالید بعد صورتش رو لمس کرد. نگاه اون اما خشک شده بود. به کف های روی آب نگاه میشی رنگش با کبودی زیر چشمهاش جور وحشی شده بود. - باهم میریم قدم میزنیم برای روی صورتت یخ آماده کردم، یه عینک دودی جدید هم برات خریدم فریمش یه خورده بزرگتر از قبلیه. برای شام میریم بیرون خوبه؟ واون انگار کلمات رو فراموش کرده بود توی دلش اما با خودش حرف میزد. - عزیزم تا تو خودت رو حسابی بشوری من میرم لباس هات رو آماده کنم. فقط بگو کدوم لباست رو میپوشی؟ - ... از حمام بیرون رفت. صدای باز شدن در کمد. صدای بسته شدن در کمد. صدای به هم خوردن آب و سر ریز شدنش از وان. - عزیزم آمدی بیرون؟ خوبه بیا ببین این لباست خوبه . توی سرم جز صدای خودم چیزی نمی شنیدم. و صدای گریه من وقتی از درد به خودم میپیچیدم. صدای تنهاییم و دعا میکردم زودتر تموم بشه. - عزیزکم اومدی چرا اینقدر طولش میدی بیا دیگه عزیزم. ای وای پرستو. بیا - ولم کن . دیگه داشت تموم میشد. لعنتی. آشغال. دست به من نزن. - عزیزم این چه کاریه نباید تو رو تنها گذاشت؟ میخوای چه بلایی سرم بیاری. پاشو بیا بیرون. دیونه چی کار میکردی؟ نگاهش میکردم، با چشمهای کبودم به شوریه خونش فکر میکردم. به این که اگر بکشمش همه ی حرصم رو خالی میکنم. اونقدر گازش میگیرم، تا شوریه خونش رو توی دهنم حس کنم. تشنه ی خونشم کی گفته زن ها ضعیفن موسیقی مرگش توی سرم صدا میکنه من اما خودم رو تکون میدم. صدای فریادش رو نمی شنوم. صداش یه جوریه فقط خودم رو با داغی توی دستهام حس میکنم. بخار آینه کنار رفته. قطره های خون. روی تکه های آینه ریخته و اون که خم شده ودلش رو گرفته. همیشه باید توی فرصت نهایی ضربه زد باید دقت کرد، که اون باور کنه تو ناتوانی انوقت از فرصت استفاده کن و خیلی راحت دخلش رو بیار. بعدش اگر دلت خواست میتونی خودتم راحت کنی مگه اینکه هنوز کسی مونده باشه که دیونه ی ریختن خون قرمزش باشی. حالا بلند شو لختیت رو نگاه کن برقص باهاش برقص. این همه به خاطر اون رقصیدی حالا به خاطر خودت. ضربه بزن بزار خون فواره بزنه زبونش روببر زبونش رو دستهای سنگینش وقتی تو رو کتک میزنه دست هاش. پاهاش وقتی لگد میکبه توی دلت برقص با ضربه ها برقص. چشمهاش وقتی از اخم زیر ابروهاش قایم میشه. بزن راحتش کن. خلاص دیونه ی این رقصتم دختر خوب داری میلرزونی فشار بده دستهات رو روی تیزی آینه فشار بده . برقص شوری خونش رو مزه کن. . . . چقد ر حالم خوبه. + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 12:30 توسط نیلوفر دربندی |
خودم را نمی بخشم توی همین مدت کم که از آخرین زجه می گذرد. خوب پوست کلفت شده ام حالا هی بپرس چرا گریه می کنی؟ حالا هی بپرس پس سهم تو چیست ؟ نه من آرام تر شده ام فقط دارم نقشه ی مرگ تورا از ذهنم پاک می کنم. دارم خودم را برانداز می کنم. می فهمی وقتی عصبانی باشی و گریسته باشی و تیزی دمه دستت باشه تنها راه آرامش اینه که تیزی رو پوست صدفی و نرمت بلغزه و تورو توی خودت مچاله کنه. آره بزار همه بدونن از سر لج بازی با تو بود. که می خواستم ریشه ی خودم رو بسوزونم. همه چیز از اونجا شروع شد، که دست تو من رو نوازش کرد. و جای نوازشت جسده یه بچه ی بی گناه رو توی دست های من گذاشت. من نکشتمش تو من رو با اون کشتی تو با حرف هات با دروغ هات با تهمت هات. وقتی عصبانی هستی ذهنت می گه و دستت می نویسه. دیگه نوشته های دل دلی تموم شد. چی می خوای از این زندگی کوفتی بد ریخت. با خودمم، اونقدر به خودم می گم بد ریخت تا زیباییم سرو تحش هم بیاد. مرده شورِ عشق رو ببرن،چرا ازم می پرسی که آشفته ام یا نه. منو ببخش تو هیچ کاره بودی من بدبخت بودم من ترسیدم. حالا هی من رو بغل نکن هی من رو فشار نده من ترسیدم من دارم می لرزم، من دارم روی این روزها آب می شم. دوسِت دارم باور کن. باور کن همش به خاطر دوست داشتن تو بود. لعنتی با تو هستم حرف هام رو پس می گیرم. واسه ی من باش واسه دلتنگی های بی سرو تهم واسه وقتی که با دستهام خودم رو خط خطی می کنم. لعنتی با تو هستم. خودم هم دیگه از خودم رو بر گردوندم. تو پشتت رو کردی به من خاک بر سرت که خودتم دیگه تنهات گذاشت. برو بمیر بدبخت. هی دیونه بازی بسته پاشو نعشت رو جمع و جور کن. پاشو این لخته ها رو از روی دامنت پاک کن . خواب یه تابلو نقاشی جدید رو دیدم. من کشیدمش. یه عالمه جنین روی هم تلمبار شده بودن. + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 13:12 توسط نیلوفر دربندی |
نمی توانستم، دیگر نمی توانستم صدای پایم از انکار راه بر می خاست و یأسم از صبوریِ روحم وسیع تر شده بود و آن بهار وآن وهمِ سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت «نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی.» فروغ فرخ زاد دیگر نه دوستت دارم ها، نه شعر های عاشقانه، نه تبسم ساده ی این کولی. دیگر تمام شد. من با اتاقک تنهاییم وداع می کنم. با چشمهایی که مرحم این دل کودکانه بود. شاید برای آخرین پست زود باشد. اما گفته بودم دست دلم دیگر به نوشتن نمی رود. خدانگهدار. + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 9:30 توسط نیلوفر دربندی |
روبروی آینه خط می کشم بر آشفتگی چشمهایم تا شاید گریستن شبانه مرا پنهان کند. این سیاهی تزئینی، گیسوانم را که شانه می کنم. به تو فکر میکنم که روزی عاشق مهربانی گیسوانم بودی. به روزهایی که بدون هم با دشواری سپری می شد. تو گم شدی. من خودم را گم می کنم. واین مهربانی که چشمهای مرا روشن می کند. برای تو جز تحمیل زنده بودن نیست. تو خودت را در خاکستر سیگار هایی جستجو می کنی که افکار زائد تورا به دوش می کشند. تو کدام روز روشن منی؟ . . . من روزی گریستن را شروع کردم که تو نامه های مرا دور ریختی. نامه هایی که همه ی احساس من بود. حالا دیگر دستم به نوشتن نمی رود. به لحظه های پشیمانی تو فکر میکنم. به لحظه ای که در بدر یک نوشته ساده از من باشی. خدا نگهدار. + نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 21:12 توسط نیلوفر دربندی |
|