تبليغاتX
وهم سبز

وهم سبز

بالاخره همه چیز لو می رفت. آدما واسه داشتن خیلی چیزها لیاقت ندارن. از هق هق های کشدارش فهمیدم خیلی تنها ست. چقدر زخمیم.

به آینه گفتم، غصه نخور من دارم خودم رو قورت میدم. آینه زد زیر گریه، یک روز آینه رو می شکنم، که من رو یاد غصه هام نندازه.

تند تند لباسش رو مرتب کرد. فکر کرد نمی فهمم چی کار کرده. فقط سکوت کردم و فکر کردم چقدر من بزرگم و پر عظمت که این غریبه اینطور با من بد رفتاری می کنه. از دلداری دادن به خودم که بگذریم، عجیب سنگ شده ام.

میمیک صورتم مدت هاست به شکل جدیدش خو گرفته. وای چقدر خسته شدم از سنگینی این همه غصه. دلم می خواد یه نفر رو داشته باشم که هم پای من قدر عشق نابم رو بدونه، یه نفر که من رو سانسور نکنه، یک نفر که به دوست داشتن من به داشتن من افتخار کنه.

چقدر خرم من، آدم نمی شم. چقدر خوش خیال، عشق کشک کیه، دوست داشتن خرج می خواد، عشق ناب خسته کنندس، من با این همه غصه چه کار کنم خدا؟

خدا که ساکته، ساکت مثل غصه های من.

دلم کمی آرامش می خواد.

نمی خوام دیگه اینجا باشم.

من با این خیالات خنده دار دارم خودم رو دیونه می کنم، هرشب برای خودم خیال می سازم که یک نفر دوستم داره.

این پُست مزخرف کمی از فشرده شدن یه پری دریایی که توی این شهر شلوغ گم شده.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 0:53 توسط نیلوفر دربندی |


کنار پنجره می نشینم، درخت ها نگاهم می کنند. صدای گنجشک های گیج حالم را به هم می زند.

حوصله خودم را ندارم. ریختن نان خشک برای این گنجشک های کولی فکر اشتباهی بود.

امروز بهترین لباسم را می پوشم. با این موهای شرابی مست می شوم، ونگاهم مرا به رویای سپیده کودکی هایم می برد.

رنگ باخته ام. از خودم، از این روز که هرسال مرا به دلهره می کشاند، متنفر نیستم. فقط نمی دانم این بلوغ کی به پایان میرسد، و من  خلاص می شوم از روزمرگی و مرگ من کدام لحظه ناب عاشقی خداست.

کدام لحظه، که من دوباره در رحمِ یک زن دیگر به شکل می رسم، فرم می گیرم. و شاید خوشبخت تر، من گریستن را اعتراض به هستیم نمی دانم. به این خوره که روحم را میجورد. به این شتاب زدگی که وادارم می کند، زیبا باشم، لبخند بزنم، دوست بدارم.

من گریستن را برای کدام سوالم جواب گرفتم؟

این چشمها وقت باریدن رنگ عوض می کنند. سبز می شوند. و مثل خون یک درخت بی رنگ می بارند. من کدام جوابم؟

کدام لحظه تو عاشق شدی و من را به رحمِ زنی فرستادی که برایم عزیز ترین است.

زنی که همیشه می گوید: تو نمی خواستی به این دنیا بیایی. و وقتی به دنیا آمدی گریه ات بند نمی آمد. تمام دکتر ها پرستارها را کلافه کردی، و من فهمیدم تو اینجایی نبودی. تو هدیه بودی برای من.

و من دل خوشِ این حرف بزرگ شدم.

آه خدا؟ ترجمه کدام لحظه ام من.

امروز تولد من است؟

امروز تولد من است!

امروز تولدِ من است.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 9:21 توسط نیلوفر دربندی |


چشمهایم را می بندم. همه جا سپید است. دلتنگم.

-         حالا به یک اتفاق خوب که تورا خوشحال می کند فکر کن.

خودم را می پیچم لای ساریی که تو برایم خریده ای سوار فیل می شوم، همه چیز تکان می خورد. من، آسمان، زن های هندی در ساری های رنگارگ، گداها،

-         ذهنت را خالی کن، رها باش مثل پر در باد

ساریم گیر کرده به صندلی نصب شده بر پشت آقای فیل، اصلا مرا چه به ساری پوشیدن، از خودم عصبانیم دو روز نیست که صاحب این ساری شده بودم.

-         فکر کن پَری که در باد است یکی از پرهای بال توست آرام بال هایت تکان بده

خیاط هندی دستمزد کمی می گیرد. با این النگو های رنگا رنگ با صدایی که از رقص النگو ها در دستم می شنوم. انگار توی یک جعبه موسیقی هستم.

-         این بال ها تو را تا لای ابرها می برند. تو خوشحالی، صدای خنده خودت را می شنوی.

گیجٍ صدای النگوها هستم، صدای داد، صدای بوغ. روی ساری من لکه های قرمز مثل یک باغچه پر از گل سرخ، همه جا تاریک می شود.

-         تو مثل یک پَرسبکبال هستی، به پرنده هایی که از کنارت رد می شوند نگاه کن، آرزوهایت را مرور کن.

همه ی اندام من خرد شده. می سوزد. هندی ها دورم را شلوغ کرده اند. من جیغ می کشم و اشک هایم با لهجه ی غم دورم را خلوت می کند. من دلتنگم، من گیجم، من سرخم.

-         آرزو کن و بیدار شو.

من گم شده ام، می ترسم توی این اتاقِ سپید. تنها به تو فکر می کنم. با یک ساری جدید. با لبخندی بر لب. من لال شده ام. اینجا کسی نمی فهمد من عشقم را گم کرده ام یعنی چه، نمی فهمند دلم گرفته یعنی چه! من کودکیم را لای کدام کتاب گذاشتم؟ و رویش شکر ریختم تا زیاد شود. من فراموش کرده ام.

-         آرام چشمهایت را باز کن، سلام.

-         سلام.

-         خوبی رنگت خیلی پریده تا هفته بعد صبح سه شنبه...

-         می شه بر گردم هند؟ انگار اونجا مرده بودم.

-         ممکنه این خیالات اذیتت کنه.

-         خیالات نبود.

رفتید بیرون به منشی بگید نفر بعد رو بفرسته. خداحافظ.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 20:16 توسط نیلوفر دربندی |


هنوز تا روز تولدم مانده. بچه که بودم، گه گاه روز تولدم را فراموش می کردم، بزرگ تر که شدم نزدیکش که می شد. یک شادی دلهره آور دلم را گیج می کرد، و همیشه از کودکی داشتن یک جشن تولد را تا واپسین لحظه های مرگ روز تولدم انتظار می کشیدم.

و امسال. هنوز مانده تا روز تولدم و من یک روز تولد با شکوه را خواب دیدم. بخش جالبش تکرار یکی از خواب های کودکیم بود. خواب دیدم یک کیک تولد، به اندازه یک خانه. هدیه تولد من از طرف خداست، و من توی این خانه شیرین زندگی می کردم و هرازگاهی تکه ای از آن را با لذت می خوردم.

چه رویای شیرینی، راست است من بزرگ نشده ام. و خوشبختانه کودک درونم هنوز سَرِ خودش را با رویاهای جور واجور شیره می مالد.

این آینه اما دروغ نمی گوید. این بغض بیهوده گلوی مرا فشار نمی دهد. روز تولد!؟

سر خودم را با کلاس شلوغ کرده ام. برای فراموش کردن زندگی، یکی از شاگردهایم بد جور بغضم را می ترکاند. اسمش هلیاست. زیبا و خیال پرداز درست مثل کودکی های خودم.

دختر من الان باید هم سن وسال هلیا می بود. دختر رویاهایم. اسمش را گه گاه صدا می کنم. واز این پایین برایش دست تکان می دهم.

دلم می خواهد نقاشی کنم. دلم برای رنگ تنگ شده. دلم برای دریا تنگ شده، دریا در دستهای من روی مقوا با مرکب آبی. ریز ریز می نویسم. برای دوست داشتن دو قلب، و هی زمان می گذرد.

به صدای احمد شاملو گوش می دهم. وقتی برایم لورکا می خواند. در ساعت پنج عصر، اسم یکی از نقاشی های من است، چقدر لورکا را دوست دارم.

آه هلیا، هلیای من، این زمان برای من نیست. زمان من شاید خیلی وقت است که تمام شده.

دلم می خواهد نقاشی کنم، دلم می خواهد گریه کنم، چقدر دلم برای دریا تنگ شده.

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 1:47 توسط نیلوفر دربندی |


استوار ایستاده ام

مثل این چاقوها در خیالم

خواب می بینم، که زمان با نیزه های بال دار سراغ مرا از پنجره های بسته می گیرد.

-         شما چای میل دارید؟

صدایم را قورت می دهم. این دلهره را تا کجا باید پنهان کرد.

-         شما سیگاری هستید!؟

رویم را از آینه بر می گردانم از چشمهای تو

انگشتم داغ می شود. می سوزد.

این سیگار های جدید زود رشته ی خیال آدم را با واقعیت گره می زنند.

دراین خیال نارس

با چاقو سر جنینی را که سقط می کنم. نشانه  می روم.

-         سنگ شده ای، قطره چشمهایت را ریخته ای؟

من در این سیاهی سر گیجه در این گریستن های پنهانی

با قهوه ی تلخ خودم را سر می کشم.

با این پاکت خالی از خیال

با آخرین سیگار

واین خاکستری گیسوانم

خودم را از بودنم کم می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 20:5 توسط نیلوفر دربندی |


فکر می کنی این چیه عزیزم؟ این عشقه. می فهمی. له شو. کتک بخور. دروغ بشنو. داغ کردی؟

کجاش رو دیدی. من که هنوز عشقم رو به تو ثابت نکردم. حالا مونده تا زجر کشیدنت.

خدایا من کجا وایسادم؟ این چیه؟ دروغ می شنوی و برای صداقتت کتک بخوری. این چه پست لعنتی که من دارم توی وب لاگ نحیفم میزارم؟!

دلم خیلی پره از خیلی چیزا خسته شدم. خدایا من رو بِکُش. تو داری له شدنِ من رو می بینی.

تو لذت میبری خدایا تو یه بیماری. من چی خواستم جز عشق ازت. این چه کوفتی. خدایا خسته شدم از بس سر خودم رو با رویاهام شیره مالیدم.

چقدر دیگه به خاطر گه هایی که تو توی سرنوشت من خوردی خودم رو آروم کنم. دیگه چقدر می خوای له شدنم رو ببینی لعنتی.

آره عصبانیم. حسابی داغ کردم. این هایی که دارن این پست لعنتی رو همراهی می کنن اشک های من هستن. خدایا تنهام.

دیگه نمی خوام خوب باشم. له شدم می فهمی. تو از جون من چی می خوای من ارادتت رو نمی خوام. زندگی عادی می خوام. می فهمی لعنتی.

من دوستش دارم به خاطر همین دارم له می شم. این همه عشق ناب از کجای من در میره که من رو پابند این زندگی کوفتی کرده؟ آروم باشم. آرومم. همین که خودم رو نمی کشم چیه؟ آرامشه دیگه.

خدایا چی رو باید دوست داشت چی ارزش دوست داشتن داره؟

من خودم رو توی آینه می بینم. با چشمهای پف کرده از اشک. لبهای سرخ شده از زجه. حنجره زخمی از جیغ. بدن کوفته از کتک.

دلم لرزید بسته. این دیگه دل نیست. خدایا کجاست نوبت من؟ کجاست آرامش من؟ بسته. میشه یه خورده از زجه های من کمتر لذت ببرین و زودتر خلاصم کنید.

سرم درد می کنه. اذیتم، لهم، داغونم. خدایا تمومم کن. برای تو که کاری نداره یه بِشکن بزونو من رو از این همه شکستن خلاص کن.

تو گفتی یه مرد میتونه بهت عشق واقعی رو ثابت کنه. چه ثابت کردن هنرمندانه ای. فقط من نمی دونم چرا من توی این ثابت کردن ها آسیب می بینم. ببین نیلوفر جان تو اشتباهی. وقتی کتک می خوری نباید دردت بگیره. باید بری جلو و بگی عزیزم دردم نگرفت می خوای محکم تر بزنی.

این بازی رو تموم کن خدا. خسته ام. له شدم. معنی دروغم فهمیدیم. چقدر خوشبختم من!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 3:8 توسط نیلوفر دربندی |


زن آشفته از خواب بیدار شد. به گلهای پژمرده ی توی گلدان نگاه کرد.

با صورت پف کرده و رنگ پریده، با دستش موهایش را نوازش می کرد. موهای بلندش روی شانه های سپیدش ریخته بود.با آن پیراهن یاسی زیباتر شده بود. چند لکه خون. انگار تازه متوجه لکه های خون باشد. دستش را به سمت بینی اش برد، شوری خون را توی دهانش حس می کرد.

در را که باز کرد. مرد روبروی در ایستاده بود.

-         چی شده؟

-         خوابم رو گم کردم.

-         چی؟

-         خوابم رو گم کردم.

-         چرا لباست خونی شده؟

-         دماغم خون آمد.

-         دوباره! غذا خوردی؟

-         میل نداشتم.

زن از کنار مرد با اکراه می گذرد. به اتاق خواب می رود و در را می بندد. اتاق شلوغ، کثیف و غمگین است. صدای مرد از پشت در می آید.

-         مادرم داره میاد اینجا بچه رو ببره.

زن در را باز می کند و با فریاد می گوید:

-         غلط کرده، می خواد بچم رو کجا ببره؟ هنوز هیچ چیز معلوم نیست.

-         تو نمی تونی کاری بکنی. خفه شو

-         تو یه عوضی هستی. من نمی بخشمت.

-         الانش هم خیلی بهت فرصت دادم. دو روز دیگه باید گم شی بری.

-         من، من خوابم رو گم کردم. همه چیز از اونجا شروع شد.

-         دیونه ای، دیونه ای.

.

.

.

.

.

-         همسر سابقت با یکی از دوستات ازدواج کرده. دخترت حالش خوب نیست. تو باید قوی باشی، همین روزها وقت دادگاه داری. با این وضع هیچ چیز عوض نمی شه.

-         من خوابم رو گم کردم، دخترم رو گم کردم، زندگیم رو گم کردم.

-         دکترت می گه وضعت بهتره. می گه اتفاقهای خوبی داره برات میفته. من شک دارم به رفتارش. تو باید به من همه چیز رو بگی.

-         اون خوبه مهربونه. می دونه چطور با من رفتار کنه. اون می فهمه من چی می گم. اون باور می کنه که من خوابم رو گم کردم.

-         دکترت داروهات رو قطع کرده هیچ می دونی چرا؟

-         دلم برای دخترم تنگ شده. برای دستاش. برای نگاهش. وقتی براش قصه می گفتم.

-         تو حامله ای. می فهمی. هیچ کس نباید بفهمه. بخصوص شوهر سابقت و وکیلش، ممکنه برای تحقیق وضعیت تو بیان اینجا باید قوی باشی.

-         دکتر گفته اگر به حرفش گوش کنم همه چیز خوب پیش میره.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

-         آقای قاضی من زنم رو دوست داشتم. من دلم برای زندگیمون تنگ شده. این خانوم منو تحریک  کرد. منو وادار کرد، به زنم تهمت دیونگی بزنم. من هنوز دوستش دارم.

-         ما زندگی خوبی داریم. ما صاحب دو تا بچه هستیم. آقای قاضی همسر سابق من تعادل رفتاری نداره. توی این چند سال آسایش رو از ما گرفته. من از دادگاه در خواست می کنم. دخترم رو به من برگردونن

-         من هنوز دوستش دارم. اون هنوز توی ذهن من، توی دل من زنمِ.

.

.

.

.

.

-         من خوابم رو گم کردم. من زنده ام؟

-         شوهر سابقت خودکشی کرده. معلوم شد دخترت و زنش رو هم اون کشته. تو باید قوی باشی. تو باید برگردی. من و بچه ها بهت احتیاج داریم.

-         من دست های دخترم رو می خوام. من آرامش نگاهش رو می خوام.

-         تو خوب می شی. من بدون تو می میرم. من دیونتم، عاشقتم.

-         من خوابم رو گم کردم. چرا این صدا ها تموم نمی شن. من زندگیم رو می خوام.

 

 

 

پ.ن. گه بگیره این زندگی رو.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 2:26 توسط نیلوفر دربندی |


دوباره دارم کابوس می بینم. کابوس تورا. تو آمده ای با سایه ای بلند، من زیر سایه ات له می شوم.

من حرفی برای گفتن ندارم. فقط به این دستمال کاغذی ها، بگو اینقدر زود مچاله ی درد های من نشوند. من دوباره غمگینم. دارم خفه می شوم.

چقدر حرف های روی هم جمع شده خوب آدم را خفه می کند.

دارم دنبال کار می گردم. دلم می گیرد از این همه شلوغی.

قرار بود توی یک مرکز توانبخشی بیماران مزمن روانی نقاشی درس بدهم. وقتی رفتم آنجا خواستم اجازه بدهند. بیمارها را ببینم.

می خواستم ببینم اگر مشکل حرکتی ندارند. باله و مجسمه سازی هم به آنها آموزش بدهم.

جالب بودند. مرا دوره کرده بودند.

 یکی شان می گفت:

-         ببخشید من شما را چی صدا کنم.

گفتم:

-         نیلوفر.

-         لازمه بگم خانوم نیلوفر یا نیلوفر خانوم.

-         هر جور راحتی نیلوفر خالی هم خوبه.

-         نیلوفر خالی.

یکی دیگر چند بار آمد جلو و گفت سلام خانوم خوشبختم.

یکی دیگر گفت

-         بیایید ببینیم می تونیم باهم بسازیم.

من با لبخند گفتم:

-         مگر قراره باهم نسازیم.

خندید. من دستم را تکان دادم و گفتم:

-         یک چیزایی باهم بسازیم.

و او دلش را از خنده گرفت.

چقدر خوشحال بودم که قرار است آنجا کنار آدمهایی از جنس خودم درس بدهم. اما قیمت پیشنهادیشان آنقدر کم بود، که یک چهارمش فقط کرایه راهم می شد. قرار شد اگر تونستند توی قیمتشان تجدید نظر کنند با من تماس بگیرند. که فکر می کنم. تجدید نظر نمی کنند.

یاد حرف آقای اکرمی افتادم. یک بار توی یکی از جلساتمان حرف از نقاشی درس دادن من به بچه ها شد. به من گفت:

-         تو باید بری سراغ تئاتر، تو باید بازی کنی.

دارم به خودم می خندم. من واقعی هستم. باور کنید، بازی نمی کنم. من هرچه هستم واقعیم.

اگر غمگینم. اگر شاد. من خودم هستم. اگر دیوانه ها مرا دوست دارند. من برایشان بازی نکردم.

من خودم بودم. اگر توی کلاس هایم وقتی با بچه ها کار می کنم. خودم هم هم سن آنها می شوم.

من بازی نکرده ام. این کودک درونم خیلی فعال است. گاهی فکر می کنم. چه باید بکنم.

اما دیگر جدی گرفته شدن از طرف آدمها برایم مهم نیست.

غمگینم. پای چپم آسیب دیده. مدتی است نمی توانم سنگ نوردی کنم. از زمستان. دوباره وزنم بالا رفته. دارم گریه می کنم. حالا چه وقت آسیب دیدن بود.

پای چپ عزیز زودتر باید خوب بشوی چون من دوباره دارم دیوانه می شوم.

کاش ا